کتاب رمان عاشقانه دنیا پس از دنیا

دنیا پس از دنیا  کتاب رمان عاشقانه دنیا پس از دنیا  ahuranews.com

شمار برگه ها : ۳۰۵

با مرگ ناگهانی دنیا زندگی ۴ نفر تحت تاثیر قرار میگیره.. اول مریم دوست صمیمی دنیا دوم محمد عشقش و سوم خواستگارش جاوید و نفر آخر داریوش برادرش.. داریوش که مقصر اصلی مرگ خواهرش را محمد میداند با همدستیه جاوید ، مریم خواهر محمد را می دزدند تا تقاص مرگ خواهرش را از او بگیرد.. قربانی اصلی مریم است که باید تمام مشقات و خودخواهی ها و نفرت های داریوش را به تنهایی تحمل کند.. شرط زنده ماندن محمد ، اقامت همیشگیه مریم پیش داریوش است بدون اینکه خبر زنده بودنش را به گوش برادرش برساند.. ماه ها می گذرد تا اینکه…..

کابوس تموم لحظه هام شده بود ..تاریکی وترس .

فقط صدای التماسهامو میشنیدم وچشمای به خون نشسته ء اون مردوکه هر لحظه به هم نزدیک ونزدیکتر می شد. فقط التماس می کردم…

_ترو خدا ….بهم رحم کن …من که کاری نکردم …..،با آبروم بازی نکن ،تورو به قران قسم ….بی آبرروم نکن….

واون هر لحظه نزدیک و نزدیکتر می شد و

قلب من از شدت ترس واضطراب داشت از تو سینم در میومد.

خیس عرق شده بودم. …

خدایا کمکم کن …کمکم کن ،نجاتم بده….. نذار اون چیزی که می خواد بشه.

اون نزدیکتر می شدومن توی آتیش می سوختم وداد می زدم خدا یا کمکم کن///////////////

از خواب پریدم ….

دوباره همون کابوس همیشگیِ تموم نشدنی ……

با اینکه بهتر شده بودم ولی هنوز بدنم خوردوخاکشیر بود .دوباره ذهنم رفت به اون روز…

چشمامو باز کردم… توی یه اطاق دوازده متری،… روی یه تخت زهوار در رفته ام

که از صدای جیرجیرش گوشام کر میشد…..

هنوز سرگیجه دارم ….خدایا من کجام ؟؟؟

لحظهءآخرو یادم میادکه داشتم از دانشگاه بر می گشتم خونه .

هوا تازه تاریک شده بودوحول وحوش 7 شب بود .

یه نفر که به ماشینش تکیه داده بود صدام کرد؛

_خانم ….خانم ….

جلوتر رفتم… توی تاریکی صورتشو نمی دیدم

ولی هیکل درشت وقد بلندش اونقدر تو چشم بود که ناخودآگاه یه اضطراب بدوجودمو گرفت.

تو فاصله ای که بهش برسم جلوتر اومد وگفت؛

_مریم خانم شمائید؟

اسمم رومیدونست؟؟؟

آخه از کجا میدونست ؟؟بانگرانی گفتم ؛

_بله خودم هستم

-من از طرف برادرتون محمد اومدم ..تصادف ناجوری کرده و بردنش بیمارستان .

وای خدا…. دست وپام شل شد…..خدایا نکنه کار برادر دنیا داریوش باشه ؟بالاخره کارخودشو کرد …..

بدون اینکه به صورت مرد نگاه کنم پرسیدم؛

_کجا باید برم ؟؟؟؟

-من می رسونمتون سوار شید ……..

نفهمیدم چه جوری خودمو روی صندلی عقب انداختم فکروذکرم فقط محمد بود .

داروندارم تو دنیا همین یه دونه برادر بود……خدایا خودت بخیربگذرون.

همینکه در بسته شد……..

احساس کردم دستمالی رو جلوی دهنم گرفتن.

فکر نمی کردم کسی توی ماشین باشه ….

.احساس خواب آلودگی تموم وجودمو گرفت ………..

مغزم می گفت بیدار باشم ،اما……

دوباره توی اطاق چشم گردوندم ……..

به سختی از تخت بلند شدم و به سمت در رفتم.. قفل بود……بامشت به در کوبیدم .

_باز کنید… کسی اونجا نیست ؟لطفادروبازکنید .محمد ،محمد ،دروبازکن .

ذهنم به هر طرفی کشیده می شد.

سر محمد چه بلایی اومده ؟

خدایا یعنی داریوش چه بلایی سرش اورده ؟

نکنه مَرده به من دروغ گفته ؟؟؟ولی آخه هم اسم منو وهم اسم محمد ومی دونست …..نکنه،،،،،، ،نکنه،،،،

شل شدم …….نکنه از طرف داریوش اومده بود؟؟

وداریوش…..

خدانکنه….. یعنی گولشو خوردم ……..خدایا چی کارکنم …….

به سمت پنجره رفتم وپرده ها رو باز کردم

درختای سربه فلک کشیده و آسمون آبی جلوم قدکشید .آفتاب داشت غروب می کرد.

یعنی من این همه بیهوش بودم ؟

ضعف کردم… از دیروز چیزی نخورده بودم .دوباره رفتم سمت در .

باخودم گفتم مگه شهر هرته که دختر مردمو بدزدن .

ازشون شکایت می کنم……… پدرشونو درمیارم…… حتما تاالان محمد فهمیده ورفته سراغ پلیس .

ولی یه چیزی ته دلم می گفت ؛

(اگه دست داریوش باشی با خشمی که اون داره حسابت با کرامل الکاتبینِ.خدایا خودت رحم کن .)

دوباره با مشت ولگد افتادم به جون در .

_باز کنید ،این در لعنتی رو باز کنید …..چی از جونم می خواین ؟دِ ..باز کنید لعنتیا .

صدای چرخیدن کلید باعث شد عقب گردکنم ومنتظر چشم به در بدوزم خودش بود……..

داریوش باچشمای خونی ومشتهای گره کرده وارد شد .

از ترس زبونم بند اومده بود .یه جمله توسرم می پیچید

( به سرم امد از آنچه می ترسیدم )

حالا معنی این جمله رو می فهمیدم

بادادش نیم متر پریدم .

_چه خبرته ؟؟نکنه هیچی نشده دلت واسه ء داداش جونت تنگ شده؟؟

حالا حالاها مونده که بخوای دلتنگی کنی …

فعلا داداش عزیزت باید عزو جز کنه تا یکم حالِ منو بفهمه ….

.توهم فعلا خفه خون می گیری و دهن گشادت و می بندی تا خودم نزدم نِفلت کنم .

برگشت که بره عزمم رو جزم کردم وگفتم؛

_فکر می کنی زمان قلقلک میرزاست که هر غلطی بخوای بکنی؟ .فکرکردی کی هستی که…

با مشت محکم داریوش دهنم پر خون شد .

دست انداخت مقنعه وموهامو گرفت و گفت؛

_بهت گفتم زر زیادی نزن .تو اینجا می مونی تاقشننننننننگ داداش خوش غیرتت ادب شه ….

من فعلا باتو کارای واجبتری دارم ….پس منو سر لج ننداز که آش و لاشت کنم.. خر فهم شد؟ ؟؟

باتائید من پرتم کرد سمت دیوار و دروپشت سرش قفل کرد

باپشت آستینم خون لبمو پاک کردم .

خدایا این چه بلاییِ که سرم اومده ؟؟؟

آخه من چرا باید تقاص پس بدم ؟آخه تقصیر من این وسط چیه ؟

هر چند بهش حق میدم ولی اخه …،

انگار همین دیروز بود ….باورم نمیشه یه ماه ازاون موقع گذشته …..چه روزی بود اون روز ……………..

++++++++++++++++++++++++++

صدای فریادهای داریوش هنوز تو گوشمه .اومده بود دم درو صداشو انداخته بود تو سرش

_آهای محمد بی شرف،بیا بیرونننن .بیا جنازهءخواهرمو تحویل بگیر .

بیا بی غیرت ببین با ناموس مردم چی کار کردی؟بیا….. چرا خودتو قایم کردی آشغال ؟

دِبیا….مگه مدام دوروورش موس موس نمی کردی ؟

پس چی شد ؟بیا که می خوام بفرستمت پیشش اون دنیا .

دِبیا نامرد ……..بیا تا نشونت بدم که رفاقت رو درحقم تموم کردی .

بیا ببین بارفیقت چی کارکردی ؟بیا ببین….

بااینکه عصبانی بودونعره می زد..از اینکه فحش خواهرومادر نمیداد تعجب کرده بودم .

می دونستم دنیا ومحمد عاشق هم هستن و دوسه ماهیه که باهم می گردن

ولی اینکه دنیا مرده باشه رو.. باور نمی کردم…. نکنه داریوش یه بلایی سرش آورده؟

باترس ولرز اومدم پایین ..که دیدم محمد پایین پله هانشسته وسرشو تو دستاش گرفته .بهش گفتم؛

_محمد راست میگه ؟؟چه بلایی سردنیااومده ؟

جواب نداد ..

شونهءمحمدوتکون دادم و گفتم ؛

_حرف بزن محمد ….چه بلایی سر دنیا اومده؟

محمد سرشو بلندکرد.

تمام صورتش خیس از اشک بود ..یه طرف صورتش خون مرده شده بودوته چشماش غم فریاد می زد .

دستاشو دور کمرم که سرپابودم حلقه کرد…سرشو گذاشت رو شکمم وزار زد

_مریم ،دنیا رفت ……دنیا مرد……خودشو کشت….

هنگ کردم …یعنی چی؟؟؟؟چی داره میگه محمد؟؟؟؟؟

_یه ماهِ گیرداده بودبیا خواستگاریم ..هرچی هم که بهش میگفتم داداشت منو به عنوان داماد قبول نداره و به من دختر نمیده ..به خرجش نمیرفت

ازاون طرف هم خواستگار پابه جفت داشت… مونده بودم حیرون .

هرچی به داریوش التماس می کردم که خواهرتو می خوام و هر کاری بتونم برای خوشبختیش انجام میدم.. قبول نمی کرد.

می گفت من خواهر یکی یکدونه مو به آدم آس وپاس و بی کسو کارنمیدم .

دو روز پیش دنیا بهم زنگ زدوگفت اگه همین امروز نرم و تکلیفشو روشن نکنم …داریوش به اونیکی خواستگارش جواب مثبت میده .

هرچی براش دلیل و برهان اوردم قبول نمی کرد

آخرشم با غصه گفت اگه کاری نکنم تا دادشش قبول کنه خودشو میکشه …………وقطع کرد .

بعد از اونم هر چی گرفتم گوشیش خاموش بود .

فکر نمی کردم اینکارو بکنه ،امروزکه داشتم از سرکوچه میومدم ..مشت داریوش خورد تو صورتم وبعدم شروع کرد به زدن .بین حرفاش ……..)

هق هق محمد خونه رو برداشت .

_دنیام رفت ،،،،،،عمرم رفت …..زندگیم رفت ……… حالامریم چی کارکنم ؟؟؟

صدای داریوش ،حرفای محمد،چهرهءدنیا توسرم چرخ میخورد.

دنیا تازه بیست سالش بود

چقدر آرزوداشت …

دوست وهم دانشگاهی وهمدمم بود….

چه طور تونست؟؟ آخه چه طور تونست؟اشکام سرازیر شد.

صدای آژیر ماشین پلیس با صدای فریادداریوش منو ازحال خودم درآورد.

چادرمو انداختم سرمو از در رفتم بیرون.

داریوش هنوز نعره می زدکه چشمش به من افتاد .

تو اون لحظه تنها چیزی که به نظرم اومد چمشهای خیس از اشک وبه خون نشستش بود.صورتش سرخ و خونی بود ومثل یه شیر میغرید.

_چیه وحشت کرده و خواهر کوچیکشو فرستاده بیرون ….

بهش بگو انتقامم و ازت می گیرم ..بهش بگومنتظراون روزباشه….

تنم ازنفرت توی حرفش لرزید

وفقط باچشمای بهت زه به نگاهی که ازپشت شیشهءماشین پلیس بهم زل زده بود خیره شد

ماشین پلیس رفت ومردم متفرق شدن …من موندم ومحمد داغدارو..دل شکسته .

چه روزی بود اون روز ………..

داریوش هرکاری می کردبهش حق میدادم ،ولی اینکه منو بدزده وجای برادرم بخواد ازم انتقام بگیره !!،جزو محالات بود.

داریوش مرد سنگین وموقری بودودنیا خیلی براش ارزش داشت .

داریوش بودویه خواهر یکی یه دونه به اسم دنیا .

تموم زندگیشو گذاشته بود برای دنیا که بعد ازمرگ مادروپدرش زندگیِ آبرومندی برای خودش ودنیا درست کنه

هم در س خوند وهم کارکرد ..آخر سرم ارث پدری شو توی صنایع داروسازی که رشتهءتحصیلیش بود، سرمایه گذاری کردوزندگیشونو از این رو به اون رو کرد

جاویدم شریک کاریش بود، که سه چهارسالی عاشقِ دلخستهءدنیا بود ………..

به خاطرهمین هم داریوش نمی خواست دنیا روبه هرکسی، مخصوصا داداش بی کس و کار من بادرآمد بخور نمیر بده .

توی دبیرستان با دنیا آشناشدم وچون شرایطمون شبیه هم بود بیشتر باهم بُرخوردیم .

ماهم مثل اونا یه خواهروبرادر تنها بودیم که تازه پدرمونو ازدست داده بودیم

این شد که دوستی من و دنیا به برادرامونم کشید ومحمد وداریوشم که فاصله ءسنی چندانی از هم نداشتن ،شدن رفیقهای یار وغارِ همدیگه.

بعد از یه مدتم محمد عاشق دنیا شدو رفت به خواستگاری دنیا ………..

از اون جا بود که داریوش کلا بامحمد چپ افتادو زدن به تیپ و تاپ همدیگه .

محمد انتظارداشت داریوش روی حساب دوستی و شناختی که ازش داره دنیا رو بهش بده و

داریوشم توقع نداشت محمدی که سرسفرش نشسته ونون ونمکش و خورده عاشق دنیا بشه .

جدای از روابط شکر آب بین داداشا من ودنیا هنوزباهم رابطه داشتیم .

منم این وسط نقش واسطه رو برای این دوتا انجام میدادم و نامه هاشونو باکلی بدبختی رد وبدل می کردم .

آخه داریوش بکل رابطهءدنیا رو محدود کرده بود

وحتی تلفن خونه هم جمع شده بود

تعجبم از این بود که چرا بارابطهءمنو دنیا مخالفت نمیکرد .

+++++++++++++++++++++++

وقتي ازاطاق اومدم بيرون اون مريم وتو خودم کشتم وشدم يه کلفت بي جيره مواجب

ازيه راهروي کوچيک که يه در ديگه هم توش بود گذشتمو پيچيدم تو آشپزخونه .

تميز ومرتب بود… ازداريوش غيرازاين چيزديگه اي توقع نداشتم .

وسايل هاي ماکاروني روي ميز اماده بود ويه قابلمه آب جوش روي گاز .

براي مني که هميشه خودم بودم که غذا رو آماده ميکردم کار سختي نبود …ميتونستم خودمو گول بزنم که هنوز توخونهءخودمم ودارم اين کارارو براي محمد ميکنم… ولي محمد من کجا واين داريوشي که نميشناسم کجا…………………

شروع کردم به کار . مايع ماکاروني رو اماده کردم و ماکاروني رو دم گذاشتم ووسايل اضافه روشستم .

تازه به خودم اومدم و باکنجکاوي نگاهي به اطراف انداختم .

آپارتمان مرتبي بود که به واسطهءشيشه هاي بزرگي که داشت نور گير ودلباز به چشم می اومد .فکر ميکنم دو خوابه بود با يه پذيرايي دلباز .مبلای راحتي ويه سيستم صوتي وتصويري معمولي .

صداي آهنگ گل وترگ سياوش قميشي وصحنه اي که از تو پنجره هاي خونه ميديدم چنان لذتي به من داد که يه لحظه از همهء دل مردگي ها دراومدم ورفتم به يه خلسهءلذت بخش.

تا چشم کار مي کرد آسمون خراش بود وبرجهاي سر بفلک کشيده وآسمون آّبيِ آبي.اونقدر رنگ آبيش زلال ودلپذير بود که روحم و جلا داد ويه لحظه رفتم به خاطرات گذشته ام

دنيا هميشه ميگفت داريوش عاشق صداي قميشيِ وانتخاب هميشگيش اهنگ گل وتگرگِ قميشي .

اونموقع ها منم اين اهنگ وزياد گوش ميدادم ومدام تيکه هاي مزخرف دنيا رو تحمل مي کردم که ميگفت (سليقهءتووداداشم با هم جوره ..ديگه از خدا چي ميخوام اخر سر عروس خودمون هستي ….)

هميشه هم من با يه مشت اساسي تو مخش ازخجالتش در مي اومدم که بار اخرت باشه ازاين لقمه هابرام ميگيري …..

اخ دنيا …دلم برات تنگ شده دختر……..توعين خواهرم بودي…..

چرا بهم نگفتي ميخواي اينکارو انجام بدي ؟؟؟.مگه من دوستت نبودم ؟

خواهرت نبودم ؟؟؟؟همدمت نبودم؟

پس چي شد اون همه رابطه ومحبت ؟؟ببين دخترهءديوونه .. باما چي کار کردي ؟؟؟

حتي نتونستم برم سرخاکش .نامرد.. من وبا اين داداش خل وچلش ول کرد ورفت ديوونه …..

باصداي دينگ دينگ يخچال از هپروت دراومدم… سربرگردوندم و داريوش وکه يه ليوان اب توي دستش خودنمايي ميکرد تو آشپزخونه ديدم .

هنوزم ازش ميترسيدم …اين ترس توي وجودم بود.. از وقتي که داريوش و شناختم ازچشماش ميترسيدم وجذبه اي که تو چشماش بود باعث ميشد خودمو هميشه ازش قائم کنم.. ولي حالا مجبور به زندگي باهاش زيريه سقف شدم .

خدايا اين چه بازيه ايه ؟؟؟؟؟؟واقعا آدم از فرداش خبرنداره حکايت منه.

مني که هميشه درحال فرار از داريوش بودم حالا بايد از صبح تا شب جلوي چشماش رژه برم .

سرمو برگردوندم و زل زدم به آسمو ن خراش شيشه اي جلويِ روم .

کمرم تير کشيد،اهميت ندادم ….دوباره دردتو کمرم پيچيد ….يه جرقه تو سرم زدو تموم تنم يخ زد.

خدايا آخه الان چه وقت عادت شدن بود؟؟؟؟يعني الان بيست روزه که تو دستاي داريوش اسیرم ؟؟؟؟؟باورم نمي شه …….

جاي غصه خوردن نبود بايد يه فکري مي کردم ….يادمه يه بستهءدستمال کاغذي يه جايي ديدم…… آهان روي ميز آشپزخونه بود .

داريوش هنوز تو آشپز خونه بود ولي وقت فکرکردن نداشتم .شلوارم روشن بود و……

حتي فکرشم نمي تونستم بکنم .

باعجله دست انداختم رو ميز وبستهءدستمال کاغذي رو قاپيدم و دوئيدم سمت اطاق خواب وپريدم تو حموم .

فعلا کارم با اين راه ميافتاد ولي تا کي ؟

به سمت ميز توالت رفتم ودنبال ورق وخودکار گشتم .نه نبود ….از اطاق اومدم بيرون .

داريوش متعجب دم در گاهي آشپزخونه با همون ليوان آب وايستاده بود وزل زده بود به من که همه جارو بهم مي ريختم .

خدايا خودکار ،خودکار ميخوام ….نبود تو پذيرايي و اشپزخونه هم نبود… .

اااااااااااااه ،خونه به اين گنده گي يه خودکارو کاغذ توش پيدا نمي شد.

رفتم سمت اطاق خواب بعدي که داريوش مثل فشنگ پشت سرم پريد تو .

روي ميز کامپيوتر ولابه لاي ورقها خودکار رو پيدا کردم وتقويم تو جيبي رو ميزو برداشتم ونوشتم ؛

_بايد بريم خريد .واجبه .

گرفتم جلوش .هنوز گيج بود .دوباره نوشتم ؛

_ترو خدا زودباش واجبه .

پريدم بيرون وزير ماکاروني رو خاموش کردم .لباسام خوب بودولي بايد عجله مي کردم .داريوش گيج ومبهوت دم در اطاقش وايستاده بود ومنو نگاه ميکرد.

عصباني شدم… وقت براي تلف کردن نداشتم نوشتم ؛

_عجله کن… زود باش کار واجب دارم …بايد بريم فروشگاه. ترو خدا بجنب .

استبن لباسشو گرفتم و کشيدمش .شکر خدا به خودش اومد

ولي درکمال تعجب من ….،دروبست ……

شل شدم يعني چي ؟؟؟اين چرا نمي ياد بريم ؟؟

تکيه دادم به ديوار پشت سرم ونشستم رو زمين .خدايا چه موقع عادت شدن بود؟ حالا من با اين مرد غريبه چي کارکنم ؟

تو فکر بودم که داريوش با لباسهاي عوض کرده وسوئیچ تو دستش اومد بيرون .

خدايا چاکرتم .جورشد……………

يعني خدا بيچاره ترازمنم آفريده ؟نه والا…..آخه بدبختي هام يکي دو تا نبود که ………..

تو دو سه روز اول قاعدگي ام به چنان خونريزي مي افتم که رو به موت ميشم ودرد وخونريزي تمام رمقم و ميگرفت .

اونم تو اين شرايطي که وضع جسمي ام هنوز خوب نشده بود واعصابمم بهم ريخته بود .

دست انداختم و خودکارو تقويم برداشتم و پشت سرش راه افتادم .تو پارکينگ سوار يه هيونداي جمع وجور شديم وزديم بيرون .

چشم ميگردوندم و دنبال فروشگاه يا لوازم بهداشتي مي گشتم .ديدم .ديدم ……………

آستين کت داريوشو کشيدم.

تا به خودش بجنبه من دم درفروشگاه وايستاده بودم .دوئيد سمتمو گفت

_دنبال چي مي گردي ؟

آخه بهش چي بگم ؟فقط دروباز کردم و رفتم تو.نوشتم ؛

_ من الان ميام .

سريع توي قفسه ها رو شروع به گشتن کردم .پيداش کردم ولي حالا چه جوري پولشو بدم .؟؟؟؟

خدايا دارم آب ميشم از خجالت …..بستهءپد بهداشتي تو دستم بود وسرخ وسفيد ميشدم .

باصداي داريوش زود بسته رو پشت سرم قائم کردم ولي چه فايده داشت من که جلوي معدن پد بهداشتي با انواع واقسام وشکلاي جور واجور ورنگارنگ وايستاده بودم .

خودتونو بزاريد جاي من، چي کشيدم………. بماند……سرمو انداختم پائين.

داريوش اومد جلو وباصدايي که تهش يه خندهءفروخورده خودنمايي ميکرد،گفت ؛

_تو اينجايي؟؟

يه نگاه به اطراف و يه نگاهم به دست من که پشت سرم گرفته بودم انداخت و ادامه داد

_خوب زودتر ميگفتي .حالا فکر کردم دنبال چي مي گرده .اينهمه جيمز باند بازي لازم نبود راه بندازي .تو برو دنبال چيزايي که واسه شام لازمه ،من خودم حساب ميکنم .

اونقدر خجالت کشيدم که نفهميدم چه جوري بسته رو سر جاش گذاشتم ودوئيدم سمت ديگه يه فروشگاه .

سعي کردم خودمو بزنم به کوچهءعلي چپ و به روي خودم نيارم …ولي مگه ميشد احساس مي کردم از صورتم شعله داره ميزنه بيرون .

باشنيدن اسمم برگشتم سمت داريوش ….بسته رو که تو يه پلاستيکِ طرح دار بود گرفت سمتم و روشو کرد اون ور .

با چشم دنبال دستشويي ميگشتم که داريوش به سمت يه در کوچيک اشاره کرد.

دود از کلم بلند شد …خدايا حواسش به همه چيز هست .

وقتي کارم تموم شد با فراق بال و خيال آسوده ويه دنيا شرمندگي اومدم بيرون که ديدم بعلللللللللللللله آقا خوش و خرم تکيه داده به ديوار روبه روي توالت وزل زده به صورت خيس از عرق بنده .

ديگه از حس هاي متفاوتي که تو اون لحظه بهم دست داد چيزي نميگم .

++++++++++

از فروشگاه که بيرون اومديم ،تازه فهميدم که کمرم چه دردي ميکنه .احساس مي کردم کمرم داره نصف ميشه .

تا حالا از دختر بودن خودم اينقدر ناراحت نشده بودم .حتي نمي تونستم سر پا وايسم .

داريوش بسته هاي خريد وتو ماشين گذاشت وماشينو روشن کرد .

درد امونمو بريده بود .روي دفتر فقط نوشتم ؛مسکن مي خوام .

ديگه خجالتم ريخته بود .داريوش درداشبوردو باز کردو يه بسته قرص مسکن دراوردو ازصندوق عقب يه آب معدني آورد.

مسکن و که خوردم بعد از ده دقيقه حالم بهتر شدوتازه به عمق فاجعه فکر کردم .

با توقف ماشين از فکروخيال دراومدم .يه فروشگاه لباس بود .داريوش گفت ؛

اينجور که معلومه موندني شدي برو پائين خريد داريم .

الحق که واقعا وقت خريد لباس بود .من حتي لباس زيرمم تو اين چند وقته عوض نکرده بودم ديگه ببينيد چه هَپلي شده بودم من.

طبقهءاول پر بوليز شلواراي رنگو وارنگ بود… داريوش بدون حتي يه پرسش ازمن چند تارو جداکرد وداد دستم و گفت

_برو پرو کن ببين سايزشون خوبه .

يه نگاه به لباسا کردم و يه نگاه به داريوش ،که دست به سينه منتظر بود .

بازهم يه نگاه به لباسا کردم و بااخم همه رو گذاشتم تو بغل داريوش و رفتم به سمت لباسهايي که از اول چشممو گرفته بود .

اگه قرار بود من لباس بپوشم پس خودمم انتخاب ميکردم .

هر چند من آدم جلفي نبودم که بخوام دامن کوتاه وتاپ پشت گردني بپوشم …ولي لباسايي که داريوش انتخاب کرده بود ديگه آخر سليقه ورنگ بود .

چند تا تيشرت معمولي و چند تام شلوار جين برداشتمو چپيدم تو اطاق پرو .

هرکدومو که پوشيدم به آقا که باسگرمه هاي تو هم ،زل زده بود به من نشون ميدادم وبعد از تائيد بعضي ها و رد بعضي هاي ديگه چند تا شونو برداشتم .

چند تام کش سرو گل سرگرفتم که اين موهاي درهم ورهمو سروسامون بدم .

رفتيم به طبقهءبالا… داشتم باخودم فکر مي کردم کاش خودم تنها بودم تا بتونم يه چند دستم لباس زير بگيرم ….که نگاهم به غرفه اي که داريوش به سمتش ميرفت افتاد .

دوباره احساس کردم داغ شدمو صورتم مثل لبو قرمز شد.فکرنمي کردم داريوشي که من ميشناسم اينقدر تواين مسائل ريلکس باشه از اون ورم کلي دعاش کردم که خودش مي دونست که چه چيزايي لازم دارم.

به زن فروشنده که نيشش تا بناگوشش باز بود سلام کرد وبه انگليسي ازش خواست تا به من تو انتخاب کمک کنه .

درسته که تو ايران زبان انگليسي رو تا حدي يادگرفته بودم ولي لهجهءقشنگ داريوش اونقدر غليظ ورون بود که حتي يک کلمه از حرفاشو حاليم نشد.

خداروشکر بعد از اينکه خيالش راحت شدبه سمت ديگه اي رفت ومن وفروشنده رو تنها گذاشت.

لباس زيرام و باکمک اون خانم انتخاب کردم و با کلي سرخو آبي وبنفش شدن رسيدشو دادم دستش .

امان از اين شرم وحياي دخترونه که امروز به اندازهءده کيلو وزن کم کردم.

اونقدر امروز حرص خوردم و بدوبدو کردم که تا درماشينو باز کردم رو صندلي عقب ولو شدم .

ديگه نميکشيدم وازدلهره واسترس روبه موت بودم….تا برسيم به خونه ديگه جوني تو تنم نمونده بود فقط تونستم خودمو به تختم برسونم وخودمو تو پتوم گوله کنم وبيهوش شم.

بادرد تو کمرم و ضعف رفتن شکمم بيدار شدم .يه نگاه به ساعت انداختم واي ساعت هشت شبه .

جنگي پاشدم وپريدم تو توالت ….رنگ وروم که قشنگ باز شد،رفتم سمت پذيرايي که صداي آروم تلوزيون از توش مي اومد .

داريوش پشت به من داشت تلوزيون ميديد .

يه نگاه به روي گاز آشپزخونه کردم ، خالي بود ….در يخچالو باز کردم ،قابلمهء ماکاروني ظهر يه سره رفته بود تو يخچال.

يعني چي؟؟اين بشر به فکر شکم خودشم نيست؟؟؟؟؟ ؟به جهنم ……..

حتما آقا رژيم ماست وسبزيجات با بروکلي بخار پزدارن .ميخوان بازوهاشون لاغر بشه ..

واي از تصوير داريوش بابازوهاوپاهاي لاغر يه لبخند گلو گشاد اومد رو لبم .

چنان اين تصوير بامزه وبانمک بود که يه لحظه از شنيدن صداي داريوش که پشت اپن آشپزخونه وايساده بود ،زهره ترک شدم ودستمو گذاشتم رو قلبم.

_مي بينم که خيلي بهت خوش گذشته و خوش بحالت شده .

اگه ازصبح تا شب استراحت ميکردم و خودمو باد ميزدم منم بودم غيرازاين ازم توقع نمي رفت .

اينجور که معلومه تصميم گرفتي بموني وبيخ ريش خودمي .

امشب که گذشت …ولي از فردا دست به سياه وسفيد تو اين خونه نميزنم …فقط ميخوام بيام وببينم کاري روزمين مونده اونوقت……….

روي اپن خم شدو اذامه داد؛

_من ميدونم وتو .من پول يا مفت ندارم …خرج آبجي کوچيکه ءمحمد کنم واينجانوانخانه راه بندازم. .

واقعا يه لحظه از هيبتش ترسيدم واين مساوي بود با درد کمرم که يهو تيرکشيد.

نا خودآگاه مثل وقتاي ديگه دستم رفت به پهلومو رو پاهام خم شدم .نفسم از درد بند اومد .

خوب معلومه اونهمه خون از دست دادم و بازم دارم از دست ميدم تازه مسترangry هم مدام رو مخم اکروبات بازي ميکرد.

اين ديگه واقعا غوزه بالا غوز بود .ناله اي کردم و دنبال مسکن از جام بلند شدم ولي قبل از اون دست داريوش رو بابستهءقرص جلوي روم ديدم.

اونقدر تو اين چند وقته چيزاي عجيب غرب وغير قابل پيش بيني از داريوش ديده بودم که ديگه خجالتم ريخته بود.

بسته رو از دستش قاپيدمو با يه ليوان آب ،دوتا رو باهم فرستادم بالا.

داريوش هم براي اينکه راحتتر باشم رفت سمت پذيرايي واز همو جا گفت ؛

_زودتر غذا روداغ کن .فردا صبح زودبايد برم سرکار.

سرمو گرم آشپزخونه کردم و خودمو زدم به اون راه .زندگي من از اين به بعد اينه .پس راه فرار ديگه اي وجود نداره وبايد بسوزم و بسازم .

فصل چهارم مزاحم .

زندگي ام شده بود تلوزيوني که به زور سر از حرفاش درمياوردم

ويکشنبه ها…………. که با وجود سردي هوا مي زدم بيرون ومي ررفتم همون پارک هميشگي .

چند وقتي بود که پارک خلوت شده بود وتعداد ادمايي که براي وقت گذروندن مي اومدن انگشت شمار .

بعضيا رو ديگه از روي چهره میشناختم وبعضيا روهم سعي ميکردم که اصلا نبينم تا نشناسمشون .

ازجمله دو تا پسري بودن که از ديدن قيافه وطرز صحبت کردنشون ميشد حدس زد ازاون ادماي مزخرفي هستن که حاضرنيستي حتي تو هوايي که اونا توش نفس ميکشن ،نفس بکشي .

کاري به کار کسي نداشتم ولي اينا………………. يه جورايي مَشنگ ميزدن .

هوا سرد بود وسوز بدي مييومد .نزديکاي 5عصر بود که راه افتادم بيام خونه

پشت سرم صداي قدمهايي روشنيدم .ميخواستم بي اعتنا باشم ولي مگه ميشد…

صداي قدمها رو نِروم بود .انگار که يکي باناخوناش روي سرم خط ميکشيد .

رسيدم به گوشه ءخيابون .پنج ،شش تاکوچه تا خونه مونده بود….

راست خيابونو گرفتم وراه افتادم .از سرما پرنده هم تو خيابون پر نميزد .

صداي قدمها همچنان رو اعصابم بود .

چرا نميرفت ؟؟؟؟صداي کوبش قلبم تو سرم ميپيچيد….

تويه لحظه صداي قدمها تند شدواز طرف ديگه داريوشو ديدم که به سمتم ميدوئيد.

صداي ترمز يه ماشين بيخ گوشم منو شيش متر پروند.اينجا چه خبره ؟؟؟

نگاهمو با گنگي به داريوش دوختم که داد زد ؛؛

_پشت سرت مريم ….

يه لحظه برگشتم که پشتمو ببينم که يه مرد به هم تنه زد وبا صورت خورد زمين …..

نگاهم به مرد اول بود که بازوم بوسيله ءيه مرد ديگه کشيده شد .خودش بود ،،

همون اشغال توي پارک .

منو کشون کشون به سمت ماشيني که کنارم پارک بود وحالا همه درهاش باز شده بود کشوند .

مرد اول از جاش بلند شدو اومد سمتمو اون يکي بازومو که باهاش داشتم مرد غريبه روميزدم گرفت .

تا اونجا که ميتونستم تقلا ميکردم که بازوهامو رها کنم وخودمو به سمت عقب ميکشيدم

ولي زوراونا بيشتر از من بود………………….

استرس وترس وسرماي هوا وضعف ونگراني باهم بهم فشار اورده بود وکم توانم کرده بود

تو همين حين مرد اول که معلوم بود حواسش جمع تره پرتم کرد تو ماشين .

خواست سوار شه که يه دست کشيدش بيرون وصداي فرياد داريوش به گوشم رسيد .

_فرار کن… مريم فرارکن ……..

از درِديگه زدم بيرون وشروع کردم به دوئيدن

چشمم که به ماشين پليس افتاد خودمو انداختم جلوي ماشين که اگه به موقع ترمز نزده بود الان جنازم زير ماشين بود .

با بدبختي ومصيبت بردمشون به هموم خيابون که داريوش با اون مردا گلاويز شده بود………

سروصورتش خون خالي بود …ولي بازم معلوم بود که زورش به اونا چربيده ……………..

بالاخره مرد ايراني وغيرت مزخرف ايراني چنان نيرويي بهش داده بود که تا خورده بودن کتکشون زده بود .

باديدن ماشين پليس مردا فرار وبر قرار ترجيح دادن وداريوش وخونين ومالي ولش کردن.

باديدن صورتش يه لحظه حالم بد شد .

امبولانس اومد وداريوش وسر پايي معاينه کرد .نه اينکه هيچيش نشده باشه…نه.. اونقدر سرخود وقد بود که هر چي ازش خواستن تا براي عکس از سروصورت بره قبول نکرد .

انگار نه انگار که کتک خورده ….

فقط منو فرستاد تو ماشين وخودشم بعداز کلي معطلي که پليسا به خاطر گزارش واقعه ازش پرس وجو ميکردن ،نشست پشت فرمون .

قيافش درب وداغون بود… مونده بودم با اون همه کتکي که خورده چه نايي داره که رانندگي کنه ؟؟

تا پامو گذاشتم تو خونه وپالتومو دراوردم .فرياد داريوش رفت هوا………..

_هرزهءخيابوني مگه بهت نگفته بودم گند وکثافت کاري نميکني؟؟؟؟مگه نگفته بودم مثل ادم زندگي ميکني ؟؟

_مگه نگفته بودم مثل يه دختراصيل ايراني سرتو مياندازي پائين وکاري به کار کسي نداري ؟؟

يه گوشه جمع شده بودم وباهر بار سوال درحاليکه گوله گوله اشک ميريختم سرتکون ميدادم .

يقمو گرفتو پرتم کرد وسط پذيرايي وغريد….

_پس چه غلطي ميکردي ؟؟؟؟چه نخي بهشون دادي که ميخواستن بدزدنت ؟؟

_هاننننن،دحرف بزن …….چه گوهي خوردي ؟؟

همون جور که نشسته بودم عقب عقب ميرفتم واونم باهربار عقب رفتن من جري ترميشدو جلوتر مي اومد

_چيه ميترسسسسي ؟اون موقع که داشتي عشوه مي اومدي ونازوادادرمياوردي چرانميترسيدي ؟حالا ازمن ميترسي؟؟

_دبگوووووو چه غلطي کردي ؟؟؟؟؟هان …..

فقط سرمو به معني هيچي چپ وراست ميکردم .گريه هام به هق هق تبديل شده بود

بعدازاينکه کلي کلفت بارم کرد وهرچي ازدهنش دراومد نثارم کرد ساکت شدو نشست رومبل وسرشو گرفت تو دستاش

نميدونم چقدر تو اون حالت بوديم هق هق من اروم شده بود ولي هنوز دست وپاهام از اتفاق افتاده ميلرزيد .

سرشو بلند کرد وباچشماي خوني وسرخ وهمون قيافهءدرب وداغون زل زد بهم .

با چشماي اشکي نگاش ميکردم که به ارومي وبا لحني که اصلا فکرشو نميکردم گفت ؛

_ميدوني چيههه؟؟؟؟

پوزخندي زد وادامه داد؛

_من اشتباه کردم که درگير شدم وخودمو لت وپار کردم .

_اصلا بايد ولت مي کردم به امون خدا .

حتما کاري کرده بودي که دست گذاشته بودن روت .وگرنه اين همه ادم که در عوض ِيه جاي خواب يا يکم مواد هر کاري براشون ميکنن .

_واقعا عجب احمقي بودم من، اخه يکي نيست بگه الاغ توروسننه ،،،،،،،،،،،،حتما اين جوري دوست داره ديگه.

_راستشو بگو ديگه چي کاراکردي ؟؟

_تا حالا با کيا بودي ؟؟؟چرا خفه خون گرفتی ؟؟

انگشت سبابشو به عنوان تهدید بلندکردوادامه داد،

_بهت گفته باشم مريم ….

به خداوندي خدا اگه ببينم بي ابروشدي ويا با يه بچه تو شکمت برگشتي خونه ،به ولاي علي قسم. به جون همون دنيا که برام عزيزترين کسِ…، خونتو حلال ميکنم وسرتو گوش تا گوش ميبرم .

_اين پنبه رواز گوشت دربيار که من زن هرزه نگه دارم واشغال تو خونم راه بدم .

پس خوب گوشاتو بازکن ومواظب باش

خط قرمز تو پاکدامني ونجابتته …که اگه غيراز اين باشه چشممو رو همه چيز ميبندم ودماراز روزگارت درميارم .

تا حالام اگه نگه داشتمت و ازخونه بايه اردنگي پرتت نکردم بيرون …به خاطر اون دنياي خدا بيامرزواون محمدنامرد بود

هر چند ميخوام سر به تنش نباشه ولي يه زماني پاي سفرتون نشستم و نون ونمکتون و خوردم .

دارم بهت اولتماتوم ميدم پاتو از گليمت بيشتر دراز کنی من ميدونم وتو ………………

بعدم باهمون وضعيت خراب وداغون زد از خونه بيرون .

قسمت دوم مزاحم

داشتم اتيش ميگرفتم .پيش خودش چه فکري کرده بود که ميگفت بهشون خط دادم .

آخه من کدوم دفعه همچين کاري کردم که باردومم باشه ؟؟.

خوبه که خودش اخلاق منو ميدونست ..من اصلا تو فاز اين حرفا نبودم .

هميشه آسه رفتم وآسه اومدم… اونموقع داره به من برچسب هرزگي ميزنه………….

اونقدر از شنيدن حرفاش عصباني بودم که ميخواستم کلشو بکنم .

گلدونو ازروميز کنارم برداشتم وپرت کردم پشت سرش ….

هرچي فحش زبالای 18سال بود بارش کردم البته اونايي که بلد بودم .

عصبانيتم نميخوابيد .مثل مار به خودم ميپيچيدم .

من که هرچي گفته بود گوش داده بودم… پس دیگه دردش چي بود؟

اخه کدوم قدمم رو کج گذاشته بودم که اين حرفا رو بهم ميزد؟؟

نميتونستم حرف بزنم ولي جيغ که ميتونستم بکشم .

رفتم سمت اطاقم وهرچي رو که سر راهم ديدم خُرد وخاکشير کردم .توي آئينه ءاطاقم به خودم خيره شدم .

واقعا اين من بودم ؟؟اين دختر عصباني با چشماي خوني وصورت قرمز من بودم .؟؟؟؟

مني که يه لحظه خنده از رولبم کنارنميرفت………. مني که ازخوشحالي وطراوت وسرزندگي اشباع بودم وهيچي نميتونست اخم به صورتم بياره

اوني که دنيا ميگفت ادم بي درد وعار،،،به تو ميگن .

اين واقعا مريم بود ؟؟يا يه دختر سرخوردهءداغون که ديگه رمقي براي جنگيدن نداشت؟؟.

از ياداوري حرفاي داريوش يه حس جنون بهم دست داد .کلمهءهرزه واشغال تو سرم ميچرخيد .

جا قلمي رواز روميز برداشتم وپرت کردم سمت اينهءميز توالت .

آئينه بايه صداي بد هزار تيکه شدو هر تيکه يه طر ف پرت شد.

تو به تصميم آني يه تيکه رو برداشتم .گذاشتمش رو رگ دست چپم .

ميخواستم خودم وخلاص کنم ولي چشماي گريون محمد ……………..نذاشت .

نمي تونستم بدون ديدن محمد برم .اي خدا چرا نميتونم .؟چرا بهم جرات نميدي ؟؟

ناخوداگاه لبمو گاز گرفتم .من از خدا چي مخواستم ؟؟؟؟.ميخواستم کمکم کنه خودم وبکشم ………

کمکم کنه ائينه رو رو دستم بکشم .واقعاچه جوري روت ميشه مريم يه همچين چيزي رواز خدا بخواي ……

لبه هاي تيز ائينه دستمو بريده بود وخون قطره قطره از لا به لاي انگشتام ميريخت .

ائينه رو پرت کردم يه طرف وبلند شدم .دلم هواي تراس وديدن شهرو ازروي تراس کرده بود .

قدم اول وکه گذاشتم يه تيکه آئينه کف پامو جِرداد .چشمام خود به خود بسته شد ودرد تو پام پيچيد ولي بدون اينکه پامو بردارم پاي بعدم وگذاشتم روزمين .

يه تيکهءديگه ويه درد ديگه .

ولي من نميفهميدم .انگار گيج بودم .گنگ بودم .اصلا تو اين دنيا نبودم .

سوزش دستم وپام شروع شد ولي اهميت ندادم .انگار ميخواستم از خودم انتقام بگيرم.

باهمون پاهاي خوني رفتم سمت تراس وخودمو آويزون نرده ها کردم وزل زدم به شب نيويورک .

چراغاي شهر يکي درميون چشمک ميزدو ادم وتو خودش حل ميکرد .

کي ميدونست کسي هم تو اين شهر هست که از غصه داره دق ميکنه ودم نميزنه ؟

نميدونم چقدر توحال خودم بودم که در باز شدو صداي قدمهاي داريوش که روي خرده شيشه ها راه ميرفت وبه تراس نزديک ميشد اومد .

چند دقيقه گذشت نميدونم ولي سنگيني نگاهشو نفسهاي عميقشو حس ميکردم وبازم از جام حرکت نکردم .

_به به چه به موقع رسيدم .مثل اينکه قصد کردين به سلامتي خودکشي کنيدويه لطف بزرگ درحقم کني ؟

خوب چرا اينجوري ؟؟؟

چند قدم جلو اومد وکنارمن درحالي که پشتشو به نرده ها تکيه ميداد ودست به سينه ميشد… ادامه داد؛

_توکه ميخواي خودتو بکشي خوب بيا ويه لطفي کن… به جاي اينکه خودتو از اينجا پرت کني ،بروپائين و خودتو بنداز جلوي يه ماشين .

اينجوري منم ميتونم يه خسارت توپ از قِبَلت دربيارم ويه ماشين درست و حسابي باهاش بخرم ميدوني که… تمام سرمايه ام رو زدم تو کارو پولي دربساط ندارم تا اين لکنته رو عوض کنم .

هان ،،،،،اين فکر بهتري نيست .؟

تو که ميخواي بميري حداقل يه کار خيرم انجام ميدي ومنم به يه نون ونوايي ميرسم .چطوره ؟؟؟ايده ءباحاليه نه ؟؟

زهر نيشش اونقد قوي بود که احساس ميکردم يه خنجر وتا دسته تو قلبم فرومي کنه .

برگشتم وزل زدم تو چشماش که براي جواب به صورتم نگاه ميکرد .

دلم نميخواست ضعيف باشم ولي تو اون لحظه داريوش قلبمو شکست .

قطره هاي خشک شدهءاشک دوباره از چشمام سرازير شد .

نميدونم چرا ولي پوزخندش کم کم جمع شدو جاي خودشو به غصهءتوي چشماش داد .

نگام به کبودي کنار لبش افتاد دلم اتيش گرفت ببين بي پدر مادرا باهاش چي کار کرده بودن

نامردا تموم صورتشو کبود کرده بودن يکي از چشماش جمع شده بود وروپيشونيش يه خط بزرگ افتاده بود

دوباره نگام رو صورتش چرخيدو رو کبودي کنار لبش نشست .

بدون اينکه کنترلي روي کارام داشته باشم دستمو بالابردم وبا نوک انگشت کبودي رو لمس کردم .

اين کبودي ها براي من بود، براي نجات من …………..

براي نجات ابروم …………..

اينا واقعيت بود… نه حرفاي شرّووّر داريوش .

اگه براش مهم نبودم ….اگه براش ارزش نداشتم …اينجوري کتک نميخورد .

تمام حرفاش از حرصش بود… اينو ميفهميدم .ميدونستم نگرانمه

ديگه تو اين چند وقته دستم اومده بود که وقتي بخواد حرص وعصبانيتشو خالي کنه کلفت بارم ميکنه وازام ميده…..

انگار اونم تو چشماي من غرق شده بود وحرف چشمام روميفهميد چون هيچ عکس العملي نشون نميداد وتو چشمام خيره شده بود.

بدون اينکه حتي يه لحظه به نتيجه ءکارم فکرکنم کف دستمو گذاشتم رو گونشو رو پنجه پا بلند شدم وگوشهءلبهاشو بوسيدم .

شايد چند ثانيه طول کشيد که تمام قلبم پراز مهر به داريوش شد…. انگار هردومون به يه روياي شيرين رفته بوديم .

دست ديگمو بالا اوردم وروي شونش گذاشتم وخودمو کشيدم به سمتش .

يه محبت ،يه لذت، يه عطش ،يه تمنا ………………….

همه باهم به سمت قلبم که باسرعت ميکوبيد سرازير شده بود .

حس دستهاي داريوش که روي کمرم نشست .منو به خودم اورد.

من داشتم چي کارميکردم ؟؟؟؟

تو يه آن ازش جدا شدم وبه سمت پذيرايي رفتم ولي دستهاي داريوش بازومو گرفت وبرم گردوند تو اغوشش .

لبهاشو گذاشت روي لبهامو وشروع کرد با ولع بوسيدن .

بوي داريوش،دستها وآغوش گرمش ،لذت بوسش ،تو تموم تنم پيچيد وهوس بودن باهاش تو وجودم زبونه کشيد .

دست چپشو گذاشت رو گردنمو دست راست شو گذاشت رو کمرمو منو کشيد تو خودش .

ضربان قلبم رفته بود روهزار .عطش خواستن تو وجود هردومون فرياد ميزد ،که صداي موبايل داريوش بلندشد.

انگار هردومون ازاون خلسهءشيرين دراومديم ………………

باچشماي گيج …زلزده بودم بهش …اونم دسته کمي ازمن نداشت .ماداشتيم چي کارميکرديم ؟؟

انگار پرده هاي احساسمون کشيده شده بود وحالا ميدونستيم که چه حسي بهم داريم .

صداي موبايل داريوش قطع شدو من به خودم اومدم .امروزبه حد کافي گند کاري کرده بودم… براي امروز دیگه کافي بود .

برگشتم وبه سمت اطاقم رفتم که صداي پوزخند داريوش وسط پذيرايي ميخکوبم کرد.

_ههههههه،فکر ميکردم اينکاره باشي ولي نه تا اين حد …بابا دست خوش .

صداش بلند وبلندتر ميشد……

_چرا تو اين چند وقته رونکرده بودي، خوب زودتر يه ندا ميدادي که تو اين چند وقته خودمو اذيت نکنم……..

نه خوشم اومد معلومه که …………

تودهني من باعث شد جملش نيمه کاره بمونه .

درسته که امشب همه چي دست به دست هم داده بود تا اين اتفاق بينمون بيفتته .ولي محبتي که ناخواسته تودلم نسبت بهش داشتم ريشهءاين اتفاق بود .

اگه دوستش نداشتم يا برام ارزش نداشت حتي بهش نزديکم نميشدم ..ولي داريوش با حرفاش منو درحد يه زن روسپي پائين آورده بود.

چشماي گشاد داريوش بعدازچند لحظه تنگ وخوني شد………

_چه گوهي خوردي؟؟؟؟تودهن من ميزني اشغال ؟

از هيبتش ترسيدم ودوئيدم سمت اطاقم ،که ازپشت موهامو کشيد وپرتم کردتو اطاق خواب خودش .

دروبست وتکيه داد به در …………

_نه مثل اينکه قصد کردي امشب ورواعصاب من پياده روي کني .به چه جراتي دست رومن بلند ميکني زنيکه ؟؟

بلندشدم وعقب عقب رفتم ولي چون تخت پشت سرم بود افتادم روش .

چشماشو ريز کردوگفت ؛

_خودت خواستي، خودت ميخواي تحريکم کني ،اخه لعنتي من که تواين مدت دست از پا خطا نکردم پس ………خودت تحريکم کردي ،خودت

دست برد وشروع کرد به بازکردن دکمه هاي پيرهنش .

سِّرشدم ………………..

تمام حادثه هاي شب اول مثل يه فيلم از جلوي چشمام رد شد.

دزديدن من ،جاويد ،حمله کردن داريوش به من ،بوي تند نفسش ،،،ديگه ظرفيت نداشتم …ديگه بريده بودم ….ديگه طاقت نداشتم

چشمامو بستم ودستامو گذاشتم روگوشمو شروع کردم به جيغ کشيدن .جيغ جيغ جيغغغغغغغغغغغغ

خودمم نميفهميدم چرا دارم اينکاروميکنم ……………..

مثل يه حملهءعصبي بود… صداي دستپاچه وناراحت داريوش توگوشم پيچيد .

_مريم ،مريم ،آروم باش

با دست پسش ميزدم وبامشت به هر جايي که ميتونستم ميکوبيدم .سرمو به سرعت ميچرخوندم وباز جيغ ……………

حنجره ام ميسوخت ولي نميتونستم ساکت شم، نميتونستم .

تمام دردهاي اين چند وقته باهم بهم فشار اورده بود وراه ديگه اي براي خلاصي ازش نداشتم .

مگه يه دختر چقدر ميتونه تحمل کنه .؟؟؟

نه مرگ دنيا ،نه دوري از محمد وايران ،نه مزاحمت اون اشغالا ،هيچ کدوم به اندازه ءحرفاي نيشدار داريوش ومقايسهءمن از طرفش با يه زن هرزه برام غير قابل تحمل نبود.

_بسه ،بسه،باشه کاريت ندارم، بس کن .مريم جان بسه غلط کردم .جيغ نکش .تروخدا جيغ نکش .

دستهامو مهار کردو منو گرفت توآغوشش .هنوز داشتم جيغ ميزدم وباهاش کلنجار ميرفتم .

_آروم ،آروم،کاريت ندارم ،آروم باش ،ببين کاريت ندارم ،هييشششش ،هييششش،اروم خانم …اروم

کم کم انرژي م داشت کم ميشد ونيروي داريوش بهم غلبه ميکرد .

دلم ميخواست بخوابم …ديگه بسم بود… امروز به حد کافي کشيده بودم.. ديگه نميتونستم .

کم کم صدام قطع شددوهمه چي تو نظرم تار شد وازحال رفتم .

سرم گیج می رفت هواتاریک شده بود و

من توی تاریکی به سرنوشت مجهولی که ازاین به بعد برام رقم می خورد فکر می کردم.

به ساعتم نگاه کردم …دوساعت گذشته بود ومن ازگشنگی رو به موت بودم.

ازهمه بیشتر طعم تلخ دهنم زجرم میداد.

صدای چرخش کلید توی قفل اومد وبازشدن در…

یه مردبایه سینی توی دستش توی چارچوب درحاضرشد

ازقدوقوارش احساس کردم مرد دیشبی ست.

نوری که از پشتش می اومد چشممو زد…اومد تو.

بوی قیمه توی اطاق پیچیدو دلم مالش رفت .

سینی روگذاشت رومیزوعقب گردکرد.

-چرامنو آوردید اینجاااا؟چراباهاش همکاری میکنیییی؟میدونی این کارآدم ربایی ِ؟میدونی جرمش چیه؟

باصدای دادش خفه خون گرفتم

-صداتو ببر …تو اصلا میدونی من کیم .؟؟؟؟؟؟جاوید .

عاشق سینه چاک دنیا .. همون که دنیا همه چیزش بود .

مطمئن باش تاهرجا که داریوش بره منم باهاش میرم

اونقدرکه اون داداش بی همه چیزت روزی صدبارازخداطلب مرگ کنه.

-آخه من این وسط چیکارم؟

_تو،،،،،،،هههههه،تو برگ برنده ای ،آس ما، تویی.

خودت نمیدونی چقدرارزش داری.

_ا خه چرا منو گرفتید ؟؟همش تققصیر داریوش بود نه من

برادرم ودنیا همدیگه رو دوست داشتن .

اما اون مخالف بود .اگه مخالفت نمی کرد الان دنیا زنده بود.

_دهنتو ببند ،خواهروبرادر عین همید .

اگه دنیا باتوی آشغال رفیق نبود ..الان زنده بود ومنم داشتم برای مراسم عروسی ام میرفتم دنبال سالن ،

ولی حالا باید دنبال سالن واسهءمراسم چهلمش باشم.)

بغضی که تو صداش بود ،دلمو لرزوند .

آخ دنیا …ببین باما چی کار کردی؟اون ازبرادرم ،اون ازداریوش ،اینم از عاشق سینه چاکت ،جاوید.

_می خواین بامن چی کارکنید؟

صدای پوزخندش گوشامو پرکرد

_اون دیگه دست داریوشو میبوسه .دوست داشتم خودم این بلا رو سرت بیارم ولی بعداز دنیا دلم نمیخواد چشمم به هیچ زنه دیگه ای بیفته.

دوباره بسته شدن درو صدای چرخش کلیدوسکوت………..

کلمه ها توی سرم کش می اومد .

بلا ،بلا،چه بلایی ؟؟می خوان بامن چی کارکنن ؟

تاالان بامثبت نگری می خواستم به خودم ثابت کنم که بعدازچند روز منو آزاد میکنه.. ولی حالا،

خدایا می خواد چی کار کنه ؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مطمئنا منو نمی کشت……..

چون آگه قرار بود اینکارو بکنه خودشو به زحمت نمی انداخت تا منو بدزده وقیمه پلو واسم نمی فرستاد.پس منظورش…..

وای خدامخم داره میترکه .

اشتهام کور شده ودیگه خورشت قیمه بااون سیب زمینیای طلائیش که بوش هوش ازسر آدم میبره اشتهامو تحریک نمیکرد.

فقط یه جمله تو سرم بالا وپائین میشد

*قرار چه بلایی سرم بیاد*

قسمت دوم فصل اول

از زور حرص وفکرنفهمیدم کی خوابم برد

ولی باصدای بازشدن شدید در به خودم اومدم.

حتی تو عالم هپروتِ خواب هم می تونستم داریوش خشمگین رو که زیر نور مهتاب قدم به قدم وآهسته نزدیکم میشد وببینم .

ذهنم به کار افتادواز جاپریدم.

باهرقدمش یه قدم عقب گذاشتم .

صدای ضربه های قلبم گوشم و کر کرده بود.

مهتاب کامل بود ومن میتونستم شعله های انتقامو تو چشمهای ترسناک داریوش ببینم .

دست برد به دکمه های پیرهنش .

تنم از فکر کاری که میخواست بکنه یخ کرد………..

_چیه ترسیدی ؟می لرزی؟هههههه،

فکر می کردم خواهر آدم بی شرفی مثل محمد ریلکس تر ازاین حرفا باشه .

نترس جوجه ،کارزیادی باهات ندارم.

دکمه هاش بازشده بودوداشت لباسشو در می آورد.

چسبیدم به دیوار .

فکرم کار نمی کرد …یعنی این مردخشمگین، داداش باغیرت دنیا ست ؟

همون که وقتی منو میدید حتی سرشو بلند نمی کرد .

جدای ازکاری که تصمیم داشت انجام بده ازشخصیت داریوش تعجب می کردم

کسی که همه رو اسمش قسم میخوردن.

حرف روز وشب دنیا …،داریوش بود ونجابتش .

پس این کسی که بابالاتنهءلخت جلوی من ایستاده کیه؟

دست دراز کرد ومقنعمو درآورد .

ناخود آگاه دستم رفت سمت موهام.. وگرنه گیج تر ازاین حرفا بودم .

حالا نوبت مانتوم بود که با کنده شدن دکمه هاش جیغ منم رفت هوا وبه خودم اومدم.

از جلوی دستش در رفتم ..ولی کجا ؟؟؟نمی دونستم….

در اطاق قفل بود ومن تو این اطاق دوازده متری جایی برای پناه نداشتم .

اشکام سرازیر شد وبه التماس افتادم .

_آقاداریوش توروبه خدا …من که کاری نکردم .

تورو به جون دنیا ،تورو به جون هر کی که دوست داری.. بزار برم ،

بی آبروم نکن .شما که یه محل رواسمت قسم می خورن…….. به من رحم کن .

اما نمیدید ،………نمی شنید……..مثل شیر غریدونعره زد……….

_خفه شوووو اون داریوش مرد .پس خفه ششششو.

موهامو پیچید توی دستشو پرتم کرد گوشهءاطاق .

التماس میکردم ..،گریه میکردم،…زار میزدم …..ولی دریغ

_تروبه خدا رحم کن …،من دوست خواهرت بودم نامرد….

_دهنتو ببند زنیکهءآشغال ……..،به داداش بدتر از خودت زنگ زدم ،

میدونی چی گفتم؟گفتم خواهرمو گرفتی ،خواهرتو گرفتم .

حالا یِر به یِر شدیم دیدار به قیامت …ولی داداش جونت مثل بچه ها زار میزدوالتماس میکرد…مثل الان تو.

کجاست که ببینه می خوام چه حالی با خواهر خوشگلش بکنم .؟؟؟

میلرزیدم …نه از سرما ..،بلکه از ترس .

داغ بودم.. نه از گرما… ،بلکه از حرفای داریوش.

استیصال تموم وجودمو گرفته بود .

بلند شدم وبازم التماس کردم .

نمی شنید یا نمی خواست بشنوه .

چونمو گرفت وسرمو برگردوند سمت خودش وصورتشو آورد جلو.

بوی تند مشروب پیچید تو صورتم .

تو اون لحظه فقط یه چیز می خواستم.. نجات از بی آبروگی .حتی اگه شده بمیرم .

با آخرین قدرتی که داشتم زدم توصورتش ….جوری که سرش خم شد… ولی پو زخندی که رولبش اومد تیره ءپشتمو لرزوند.

چیزی برای از دست دادن نداشتم داد زدم ؛

-خوشا به حال دنیا ….نیست که ببینه داداشش با صمیمی ترین دوستش ،چی کار که نمی کنه..

منم بودم خودمو میکشتم …اون قدر براش ارزش قائل نبودی که بدونی دلش با اون جاوید اشغال نبود بلکه با محمد بود …باداداش من .

تنها آرزوش عروسی با محمد بود ..ولی تویِ مغرور به التماسهای هیچ کدومشون اهمیت ندادی .

تو باعث مرگ خواهرخودت شدی .باعث مرگ دنیا تو بودی نه کس دیگه .

مشت اول که خورد تو بینم ،دلم ضعف رفت و افتادم روزمین .

مشت دوم خون فواره زد بیرون .

مشت سوم ….چهارم …دیگه شمارشِشون از دستم در رفت .

بعد ازاون لگدهایی بود که تو شکمم وپهلوم می خورد .

از ته قلبم راضی بودم…..مردن برام راحتتراز ننگ بی آبرویی بود.

تمام دل وروده ام باهم قاطی شده بودودرد مثل یه پیچک رونده تموم وجودمو تو خودش حل کرده بود

صدای فحش وضربه هاتوی سرم مثل اکو میپیچید ومن ….کم کم سِر میشدم وبی حس .

بی حال ترازاون بودم که حتی بخوام انگشتمو تکون بدم .

شدم یه تیکه گوشت لخت که دیگه دردی رو حس نمی کنه .

صدای جاوید تو سرم بازتاب شد.

-ولش کن .قرار ما این نبود که دختررو بکشی .

_ولم کن بزار بکشمش زبون درازو

_برادرِ باعث مرگ دنیا شده ..تو دق ودلیت وسر خواهرش خالی می کنی؟؟ قرار ما این نبود ،خون وکشتن برنامهءما نبود

صدای نفس ها ی داریوش بلند و مقطع مییومد و

من… سبک میشدم، سبک وسبکتر…..

قسمت سوم فصل اول

من بودم وهمون کابوس ….التماسهاي من بودو نزيکتر شدن داريوش… .

صداي قلبم وهمون گرما و آتيش….تشنم بود ….هر چي آب ميخوردم بازم تشنم بود .

لبهام بهم خوردو گفتم …آب ……جرعه هاي خنک آب سيرابم کرد.

بازهم خواب وبازهم کابوس. ….

++++++++++.

چشمامو باز کردم ……

در اطاق باز بود وصداي تلوزيون مي اومد ……

تمام صحنه ها جلوي چشمام رژه ميرفت .

من زنده بودم؟؟؟ امکان نداشت ..چه سگ جوني بودم منننننننن .

صداي قدمهايي رو شنيدم …چشمامو بستم .

اونقدر بي رمق بودم که حتي اگه نمي خواستم هم باز پلکهام بسته ميشد.

قدم ها نزديک ونزديکتر شدوکوبش قلب من بيشتر…………..

دستي پيشونيمو لمس کرد وپتو رو بالاتر کشيد.

قدمها دور شدودورتر ……وضربان قلب من آروم شد.

قدمها پله هاروردکردوديگه چيزي نشنيدم جز صداي بازوبسته شدن دراطاق پايين .

چشمام باز شد……..

ناخوآگاه مي دونستم که بايد فرار کنم ………

فرار،آزادي ،بايدبرم ….محمدتنهاست ……بايد برم،.

بايد در برم…. اگه دوباره داريوش سراغم بياد.. اينبار خلاصي ندارم .

آخرين رمقمو جمع کردم.

پاهامو آويزون کردم و به سختي از تخت پائين اومدم .

چادرمشکي ام روگوشهءاطاق ديدم …

به سرکردم و با پاهاي برهنه از پله ها آروم ويواش اومدم پايين .

صداي ظرف و ظروف از آشپرخونه مي اومد .

چشم گردوندم و در ورودي و نيمه بازديدم .

باتموم جونم و باکمترين صدا از در زدم بيرون .

تازه چشمم به درختهاي سر به فلک کشيده وخوفناک روبه روم افتاد .

وقت براي فکروترس نبود.بااسم خدا شروع کردم به دوئيدن .

صداي پارس سگ بند بند تنمو لرزوند

.هرچي سعي داشتم دورتر بشم صداي پارس نزديک ونزديکترمي شد و

قواي من روبه تحليل مي رفت وديگه جوني تو بدنم نمونده بود .

خُردتر ازاون بودم که بتونم از پس سگي که هر لحظه بهم نزديک مي شد،بربيام .

چرخيدم به پشت.. که سگ باپوزهءبزرگش دستمو گاز گرفت .

فشار دندوناش هر لحظه بيشتر ميشدو من نااميدو بي رمق روي زمين افتادم وباتموم وجود ناله کردم .

فشار دندونها باتکون هاي سگ که مثل يه تيکه استخون دستمو اين ورواون ور مي کرد غير قابل تحمل بود .

باصداي صوت ،سگ ايستاد ……

.دستم هنوز توي پوزش بود ……..

باصداي داريوش که مي گفت (دني دستشو ول کن ) پوزه هاي سگ باز شدو من آروم شدم . آرومِ آروم…………..

+++++++++++++++++.

بابارقهء نور چشمام بازشد .

بازم توهمون اطاقم …..با ياد آوري اون سگ ودردناشي ازدندوناش به دستم نگاه کردم .

باندي دور ساق دستم بسته شده بود که جاي بتادين روش معلوم بود .

خدايا پس کي اين کابوس تموم ميشه .؟؟؟؟

تا کي بايد زجربکشم .بکش و راحتم کن …..به خدا خسته شدم…………

باکرختي ازجام بلند شدم وبه سمت در رفتم .

بازهم قفل بود . خوب معلومه …….،اون دفعه هم فکر ميکردن رو به موتم که دروقفل نکردن .

دست وپام شل شدو ضعف تموم جونمو گرفت .

پشت به درو کنار ديوار سرخوردم و پائين اومدم .

پاهام و تو شکمم جمع کردم و سرمو تو دستام گرفتم .

نمي دونم چقدر گذشت که صدای چرخیدن کلید تو قفل اومدو

چون من پشت درو کنار ديوار نشسته بودم در تو صورتم بازشد.

هم زمان صداي فرياد داريوش و افتادن سيني وشکستن بشقاب و ليوان بلند شد.

_فرارکرد جاويد .بدو برو تو حياط که دني الان تيکه پارش مي کنه .

صداي جاويد دور ميشد .

_پس چرادني پارس نکرده ؟

صداي قدمهاي تندو ميشنيدم.صداي زمزمه و خش خش

صبر کردم که از ساختمون خارج شن.با ته نيرويي که داشتم به سمت پائين رفتم .

تا از کناراطاق پائيني رد شدم صداي داريوش بلند شد.

_پس اينجايي؟

طوری پرید به سمتم وساق دست زخميمو گرفت که ناله ام به هوا رفت .

_کجا قائم شده بودي ؟ از ترس زبونم بند اومده بود.

_گفتم کدو گوري بودي ؟دِ جواب بده .

سعي کردم حرف بزنم ولي نمي تونستم .

واقعا نمي تونستم ……..

کلمه هارو گم کرده بودم ،……..

صدامو گم کرده بودم …….

جمله ها از جلوي چشمام فرارکرده بود وحرفا به زبونم نمي اومد .

دستشو گذاشت رو گلومو گفت ؛

_گفتم کجا بودي؟

با دست به سمت اطاق اشاره کردم .پوزخندي روصورتش شکل گرفت .

_زبونتو مارگزيده يا گربه خورده؟

ولي من عاجز بودم .دريغ از گفتن يک کلمه

با چشمام التماس کردم؛ دستاش شل شد.

از فرصت استفاده کردم و با وجود ضعفي که داشتم به سمت اطاق دويدم .

ازروي سيني واژگون گذشتم و پشت درنشستم .

داريوش پشت سرم اومد تو وداد زد ؛

_کجايي پس؟؟؟؟؟؟؟؟

دروبازکردم .باتعجب گفت ؛

_اونجا چي کار ميکردي؟؟

مي خواستم جواب بدم اما نمي تونستم .حتي هجاي کلمه هاروفراموش کرده بودم وهيچ صدايي جز ناله ازم در نمي اومد .

عصباني شدورنگ صورتش شد مثل لبو.

به سمتم اومد…مچ دستمو کشيدو به زور بلندم کرد و نعره زد ؛

_چرا حرف نميزني ؟بازي جديدِ؟؟ يا مي خواي خودتو لوس کني ؟

مي خواستم بگم …..نمي تونم ،ولي دريغ ازيک کلمه .دريغ…………..

اونقدر عصباني وکلافه شد که پرتم کرد روي تخت ودر وپشت سرش دوباره قفل کرد.

هر چي فکر مي کردم که چرانمي تونم حرف بزنم چيزي يادم نمي يومد .حتي نمي تونستم با لبهام حرف بزنم .

بعد از نيم ساعت جاويد با يه سيني توي دستش درو بازکرد.

سيني رو روي تخت کنارمن گذاشت وشروع به جمع کردن سيني قبلي کرد.

ميلي به چيزي نداشتم .فقط ليوان نوشابه رو سرکشيدم .

کار جاويد که تموم شد در وپشت سرش قفل کرد وبازهم من موندم و اطاقي که هر لحظه بيشترازهم باز وتیره میشد .

احساس ميکردم اطاق داره جلوي چشمام کش مياد

بااينکه هنگ کرده بودم ولي مي دونستم يه چيزي اين وسط درست نيست .

ضعيف شده بودم ولي اين حس جديد مثل خماري بود .

انگار که تو هپروتم .احساس خلع سر تا پامو پرکرده بود وفکر مي کردم که تو فضا شناورم .

رو تخت ولو شدم …چشمام باز بود ولي تو سرم هيچي نبود …خالي خالي .

همه چي عين نوار از جلوي چشمام رد ميشد .

چرا من اينقدر بي اراده شدم ؟؟.داريوش يه مانتو وروسري تنم کرد.سوار ماشين شديم .هنوز تو فضام .

دستم تو دسته داريوش .

سوار هواپيما ميشيم .دارم برمي گردم پائين وهوشيار ميشم .

اين چيه که دست داريوش؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مي زنه به دستم وساعدم ميسوزه .

بازم دارم مي رم بالا ،انگار که مثل يه بادکنک ميرم هوا .

کمربند هواپيما رو بازميکنه ودستمو دوباره تو دستاش ميگيره .

گيجم ..انگار که دارم يه فيلم معمولي ميبينم .دوباره يه هواپيماي ديگه ويه سوزش ديگه .کم کم خوابم ميبره و سکوت

فصل دوم (غربت)

صورتمو به بالشت نرم زير سرم ميکشم.

چه لذتي داره وقتي از خواب ،سير پاميشي.

اونقدر انرژي داري که حتي ميتوني يه کوه رو جابه جا کني.

يکم به اينورو اونور نگاه ميکنم .اين جا ديگه کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هيچي يادم نمي ياد.يه اطاق معمولي بايه تخت خوشگل ودو تا در.يه ميز توالت ويه پنجره ءخيلي بزرگ.

ازجام بلند ميشم و اول از همه ميرم جلوي آينه .

انگار خيلي وقته که خودمو نديدم .

باکنجکاوي زل ميزنم به صورتم .چقدر لاغرو پژمرده شدم .

صورت استخونيم لاغرتر شده وزير چشمام گودرفته. .

لبهام خشک شده وترک ترک .انقدر صورتم کدر شده که انگار سالهاست حموم نرفتم .

من چرا اينجوري شدم ؟؟؟يعني اين منم ؟؟؟

اونقدر لاغرشدم که استخوناي جناغ سينه ام زده بيرون .دست تو موهام ميکنم .

انگار که يه سطل چسب روموهام خالي کردن .

واي خدايا من چرااينقدر کثيفم .؟؟

ازخودم حالم بهم ميخوره ورو برميگردونم

نگام به آسمون آبي ای که ازگوشهءپرده بهم چشمک ميزنه مي افته .

به سمت پنجره ميرم و پرده هارو کنار ميزنم .

خدايا اينجا دیگه کجاست؟؟

يه آسمون آبي بايه عالم آسمون خراش سربه فلک گذاشته .

زير پامو نگاه ميکنم واز ارتفاع زياد ساختمون سرم گيج ميره .

من کجام ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اينجا دیگه کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟اين ساختمونا…..

باصداي تقه اي به درچشم مو به سمت صدا برمي گردونم و داريوش رو تو چارچوب درمي بينم .

هنوزم مثل سگ ازش ميترسم ولي اون خيلي ريلکس باچهره اي که نميشد فهميد آروم يا نه ،وارد اطاق شد

سيني صبحانه رو رو ميز گذاشت وگفت ؛شروع کن .

یه نگاه به سینی ونیمرویی که توش داره بهم چشمک میزنه می اندازم

گرسنه تر ازاون بودم که فکر چيزديگه اي رو کنم .

ليوان چايي رو تو دستم گرفتم

واي خدا واقعا دلم براي چايي لک زده بود .صبحانه رو تاته ..زير نگاه شکنجه گر داريوش خوردم.

لبخندي که گوشهءلبش بود به جاي اينکه به من قوت قلب بده بيشتر منو مي ترسوند.

اومدم ازش بپرسم اينجا کجاست که بازهم نتونستم و فقط لبهام بازوبسته شد وحرف تو گلوم خشکيد.

يه لحظه احساس کردم موج نگراني تمام صورتشو پوشوند که با پوزخندبعديش حدسم اشتباه در اومد.

_مثل اينکه تو واقعا قصد کردي اداي بي زبونا رو دربياري . باشه هرجورکه دوست داري .

اتفاقا اينجوري واسهءمنم بهتره هرچي صداتو کمتر بشنوم آسايشم بيشتره .

اينقدر ساده اي که فکرميکني بااين بچه بازيا ميزارم برگردي پيش اون داداش بي همه چيزت .

ههههههه ،کور خوندي… پشت گوشت وديدي داداش جونتو هم ميبيني.

اشک تو چشمام نشست.چقدر ظالم بود ومن نميدونستم …………….

يادمحمد دلمو آتيش زد.حتما داره دربه در دنبالم ميگرده.

نگام به آسمون خراش تو قاب پنجره افتاد .صداش از يه جاي دور به گوشم رسيد.

_نمي خواي بدوني اينجا کجاست ؟

برگشتم به سمتش . زل زده بود به من و باچشمهاي ريز شده تموم حرکاتمو زير نظرداشت .

_آها ،يادم اومد تو که زبون نداري .عجب گيجي هستم من .

قه قه خندش بلند شد……………

دوباره دلم شکست .کاش جامون باهم عوض ميشد تا ببينم بازم نظرش همينه .

_نمي خواد زياد خودتو خسته کني .آوردمت يه جاي باحال که تو خوابتم نميديدي .

اگه گفتيیییی ؟؟،حدس بزن ….اصلا ولش کن خودم بهت ميگم .آوردمت …..

یه مکث طولانی ….

آمريکا ،نيويورک.

اونقدر ازشنيدن اين کلمه تعجب کردم که احساس کردم صورتم عين علامت تعجب شده.

داريوش هم باتموم بد خلقيش باديدن صورتم يه لبخند محو رو صورتش اومد که اخم بعدي تمامشو شست.

دست تو جيبش کردو يه پاکتودرآورد وپرت کرد سمتم .

قبل ازاينکه دست ببرم ،عکسهاي خودم باسروصورت خوني از توش دونه دونه ريخت بيرون .

خدايا اين عکسا ديگه چيه ؟؟

با چشمهايي که از ترس دودو ميزد زل زدم بهش .

خدايا ديگه چه فکري کرده ؟

روشو برگردوند .انگار واقعا تاب ديدن چشمام رونداشت.

بلند شدو به سمت پنجره رفت

حالا مي تونستم قامت بلند شو تو قاب پنجره که روبه آسمون خراش قرمز رنگ وايستاده ببينم.

داريوش درکل يه آدم معموليه .نه خيلي درازوباريک ،نه خيلي چاق وخپل .يه مرد معمولي ِمعمولي .

صورت استخوني مردونه وآم …………ديگه چي،

آهان ….هميشه مرتب واصلاح کرده است البته بجزاين روزاي آخر .

تنها چيزي که اين بشرو متفاوت از بقيه ميکنه وآدم وتا سرحدمرگ ازش ميترسونه چشم وابروهاشه .

بقدري اين آدم ترسناک وخوفناکِ، که من جرات نميکردم جلوش سرمو بلند کنم .

حالا فرض کنيد اين آدم باچشم هاي ترسناک عصبانيم بشه

ديگه واويلااااااااااا .انگار که دوتا ليزر تو چشماش بستن.آدم سنگکوپ ميکنه.

آخ دنيا… يادتِ چقدراز داداشت مي ترسيدم وتو هرهربه من ميخنديدي واز مهربونياش تعريف ميکردي.

چي کار کردي بامادنيا ؟؟چي کار کردي…..

برگشت ….ولي من هنوز تو فکر دنيا ،توي يه عالمِ ديگه بودم.

خودمم نمي دونستم که زل زدم بهش ودارم گذشته رومرور ميکنم .

باصداي دادش يه متر پريدم.

_ديدزدنت تموم شد.؟؟؟

از خجالت سرخ شدم ……..

من تو فکر چي بودم واون تو فکر چي ……

سرمو انداختم پائين و خودم و روتخت جمع جور کردم.

_اگه تموم شد اجازه بديد تا براتون توضيح بدم اين عکسها چيه .بذار ازاول بهت بگم تا قشنگ برات جا بيفته .

تکيه شو به پنجرهءپشت سرش دادو دست به سينه شد.

_اون شب با حرفايي که زدي اونقدر ازدستت عصباني بودم که اگه جاويد چند دقيقه ديرتر مي اومد ،نفله شده بودي.جاويد نذاشت .

راستم ميگفت تو اين وسط کاره اي نبودي .

درسته که واسطهءبين دنيا ومحمد تو بودي،ولي درکل تو تقصير کار نبودي .

بخاطر همين جاويد نذاشت.

دلم براش میسوزه ….بيچاره چند سال بود که پي دنيا ميدوئيد .

نمي زاشت آب تو دلش تکون بخوره ،ولي اون داداش نامردت اومد ودنيا رو از مون جدا کرد .)

حسرت توي صداش دلم ولرزوند اخ دنيا، دنيا ،چي کار کردي باما ..

دوباره شده بود همون ببر زخمي که ميخواد تيکه پاره م کنه .

_قرار بود تا ماه ديگه عقدوعروسي بگيريم که دنيا ……

يه بغض نشست تو صداش .واقعا دلم بحالش سوخت .

حقش نبود… واقعا حق داريوشي که تو دار دنيا همين يه دونه خواهروداشت نبود .

ميدونستم چقدر دوستش داره.

اينو بارها وبارها از زبون دنيا شنيده بودم.

دنياهم دوستش داشت ولي عشق محمد بيشتر ازعلاقهءخواهر وبرادري بود.

دوباره غريد………………..

_بعد از حرفاي جاويد به خودم اومدم .نه …من آدم نامردي نبودم که تقاص برادرو از خواهرش بگيرم.

اونم از تويي که مثل خواهر نداشتهءدنيا بودي .

اونقدر دوستت داشت که هميشه ميگفت مريم از خواهرم به من نزديکترِ.

يه وقتهايي به شوخي ميگفت چي ميشد به جاي يه داداش بي معرفت يه خواهر مثل مريم داشتم .

نگاهش و صداش رنگ حسرت گرفت .چشمهاي منم باروني شد .آخ دنيا چي کار کردي باما….

_بعدازنيم ساعت که به جنازهءغرق خونت زل زدم به خودم اومدم .

دوربينو آوردمو اين عکسهارو ازت انداختم .زود ظاهرشون کردم و فرداش رسوندم به دست داداش جونت .

واقعا که عکسهاي شاهکاريِ… هرکي ببينه رد خورنداره.. باورش ميشه دختر توي عکس نفله شده.

محمد زنگ زدوزار زد که حداقل جنازه تو تحويلش بدم .

آخرش ديگه کم مونده بود دلم براش بسوزه.

ولي حرفم يکي بود ….خواهرمو گرفته بود پس خواهرشو ازش گرفتم .

مي خواستم همونجا بمونم ويه چند سالي نگهت دارم تا آبها از آسياب بيفته

محمدم قشنگ درد عذاب وجدان مرگ خواهرش ودرک کنه وبفهمه تو اين چند وقتِ چه زجري کشيدم .

ولي وقتي از خونه فرار کردي …ديدم زبل تر از اوني هستي که فکرمي کردم ……..

خونه رو گذاشتم براي فروش وتموم داروندارمو به جز خونهءپدري دلار کردم

از اون ورم برات پاسپورت وويزاي قلابي جور کردم …………

روزي که قائم شدي ر ويادت هست …………..شبش پرواز داشتيم .

تا اون موقع بيهوش بودي ولي وقتي ديدم ممکنه بازم در بري ريسک نکردم .

مي دوني که دکتراي داروسازي دارم.

يه مادهءمخدرو بي حس کننده توي نوشابت ريخته بودم که وقتي قاطي نوشابه ميشد مزشو متوجه نميشدي

بعد اونم اونقدر گيج وخماربودي که هر جاکه مي خواستم باهام ميومدي.

بيدار بودي ….ولي فرقي با يه جنازه نداشتي تموم مسيرو توي هپروت گذروندي .

قبل ازاينکه اينجا بيايم ،تموم نقدينگي مو جمع کردم تا اقامت امريکارو بگيريم

با سرمايه اي که آورده بودم وارد کار دارو شدم . اين آپارتمانم از قبل داشتم ……

……..مي خواستم به عنوان کادوي عروسي بدم به دنيا.

دوباره شد همون شير غران ….انگار اون آدم قبلي رفت و داداش دوقلووشو با اخلاق گندش گذاشت جاي خودش.غريد؛

حالا مي يام سروقت تو …..تا الان نگهت داشتم ولي از اين به بعد آزادي …

برق خوشحالي تو چشمام دوئيد.پوزخندي زدو گفت

_فقط به يه شرط ………………

قسمت دوم غربت

برق خوشحالي تو جشمام دوئيد.پوزخندي زدو گفت

_فقط به يه شرط …….

باسر تائيد کردم.

_هيچ وقت وبه هيچ عنوان حق نداري محمد وببيني ياباهاش حرف بزني .هرچند اين دفعه به نفع من شده چون ،آقاموشه زبون سرکار خانومو خورده ….

وهرهر زدزير خنده ……………..

بي مروت خودش منو تواين هچل انداخته حالا پررو پرو داره به ريش نداشتهءمن ميخنده .

خندش يه دفعه ای بند اومد وزل زد تو چشمام از همو ن فاصله ام چهار ستون بدنم از نگاش لرزيد.

_محمد فکرميکنه تو مردي .پس بهتره که براش مرده باقي بموني .اگه بو ببرم به هرطريقي باهاش تماس گرفتي و فهميده که توزنده اي ،برمي گردم و کار ناتمومي رو که باهاش داشتم و،تموم مي کنم.

پس اگه واقعا داداش گلتو دوست داري ،فراموش کن که داداشي به نام محمد داشتي.

فکرم نکن که منو ميتوني دور بزني درسته که اين سرِدنيام ولي انقدر دور و ورم دوست ورفيق ريخته که محمد سر تکون بده ،خبردار بشم.

اين از اين ،ميريم سراغ گزينهءبعدي …….)

از پنجره جداشدو دوباره روي ميز عسلي مقابلم نشست .هنوز تو شک حرفاش بودم .

يعني ديگه هيچ وقت محمدو نمي ديدم؟؟

دلم گرفت ….اين چه سرنوشتيه که برامون رقم خورده.چي به سر محمد مياد ؟؟؟محمد من ،پشتو پناهم .خدايا چي کارکنم .؟؟اگه برم محمد وميکشه و اگه نرم خودم از دوريش دق ميکنم

_واما تو ،،،،،گفتم که آزادي ومي توني ازاينجا بري.

البته فکر نمي کنم که کسي رو اينجا داشته باشي .ولي به هرحال انتخاب با خودته تو دوتا راه بيشترنداري اول اينکه از اين جا بري ،…

که اگه از اين جا رفتي پشت سرتم نگاه نمي کني وفکر ميکني داريوش نامي مرده .

هرچند پاتو که بذاري از اين در بيرون چون جايي براي موندن وپولي براي زندگي کردن وغذا خريدن نداري ،مجبور ميشي به هر خفتي تن بدي .

بعد از يه مدت اگه که به تور آدماي ناتو ونامرد نخوري وبتوني باکلي سگ دوزدن وجون کندن يه پول وپله اي براي خودت جمع وجور کني و برگردي ايران ،،،

يه مکثي کردوادامه داد؛،،

_تازه برمي گردي سرجاي اولت ….چون پيش محمد يا هر کس ديگه اي که محمدو ميشناسه نمي توني بري ،پس بايد دنبال جا بگردي و بازم اگه ،اگه خيلي شانس بياري يه قرب يل واجاره کني و مثل يه سگ زندگيتو بگذروني .

تازه اينا درصورتيِ که تو دارودستهءقاچاقچيها و خونه هاي فساد وباند خريد وفروش اعضاي بدن انسان نيوفتي تاازت يه آشغال عوضي بسازن .

پس خوب فکراتو بکن چون اگه رفتي وپشيمون برگشتي قلم جفت پاهاتو خورد ميکنم .اینو توی گوشت فرو کن من آشغال توي خونم نگه نميدارم .

واما راه دوم ….

نيم نگاهي به من که از ترس آينده اي که ميگفت يه گوشه خودم رو جمع کرده بودم انداخت وادامه داد

_وراه دوم اينکه اينجا بموني ………

که البته شرايط خودشو داره …اول اينکه اگه اينجا موندني شدي… براي جاي خواب ولباس وچيزهاي ديگه کارمي کني وزحمت ميکشي …چون من پول مفت ندارم که خرج تو يکي رو بدم ودوم اينکه بدون اجازهءمن حتي آب هم نمي خوري .

من کاروانسرا باز نکردم که هر کاري بخواي توش انجام بدي .فکر مي کني اينجام ايرانِ وسرتو ميندازي پائين ومثل يه دختر ايراني اصيل زندگي ميکني .

تمام کارهاي خونه به عهدهءخودتِ… پس ناز ونوز نمي کني ….هفت ونيم صبح بايد صبحانت آماده باشه ،تا شب که برمي گردم به خونه زندگي ميرسي وشام درست ميکني .

رإس ساعت هشت شب بايد شامت آماده باشه وميزت چيده ،..چاييت به راه باشه وخونه زندگي مرتب ،،،

بعدم گورتو گم ميکني …چون نمي خوام قيافت و که فتوکپي اون محمد نامرد سرميز شام ببينم .

درمقابل کاري که مي کني بهت جاي خواب وخوردو خوراک ميدم وهواتو دارم .

روزهاي يکشنبه هم مرخصي ومي توني هرغلطي که دلت ميخواد بکني …البته دوست پسرداشتن و رفتن به پارتي و ديسکو و خوردن مشروب وهر گندو گوه ديگه اي شاملش نميشه .

قبل از تاريکي هم بايد خونه باشي.مي دوني چرا ؟؟

چون من آشغال تو خونم نگه نمي دارم .

يه چيز ديگه هم هست که بايد حواست بهش باشه …تموم خونه به جز توالت و حموم دوربين مدار بسته داره.. پس فکر خرابکاري رو از سرت بيرون کن

چون هر لحظه مي تونم اعمال ورفتارتو ببينم …وامان از روزي که بخواي برام سوسه بيايي و بخواي منو دور بزني،،،با يه اردنگي از خونه پرتت ميکنم بيرون .

بازهم بهت ميگم… اينجا نيويورکه… شهر آدم فروش ها ….قاچاقچي ها….فاحشه ها وآدم کش ها……………….

..پس اگه ميخواي درست زندگي کني حواست به کارت باشه ونخواه واسه ءمن مشکل درست کني.

غير ازچيزهايي که گفتم… نه من به تو کاردارم نه خووش دارم که تودور و ورم بپلکي وتو کارم سرک بکشي.

به ساعت روي ديوار نگاهي انداخت و گفت ؛الان ساعت ده صبح .برو حموم ويه دوش بگير ،بعد هم يه چيزي براي ناهار درست کن .بعداز ناهارمنتظر تصميمت هستم.

+++++++++++++

گيج بودم وگنگ .يعني تموم شد؟؟ تموم اون چيزايي که برام ارزش داشت تموم شدو رفت ؟؟.

چي کار بايد بکنم ؟اين همه سعي کردم فرار کنم حالا بايد خودمو تواين چهار ديواري بايه آدم رواني حبس کنم ؟؟.خدايا اينه سرنوشت من ؟؟.

هيچ وقت فکر نمي کردم يه روزي کارم به جايي برسه که بخوام کلفتیِ داريوشو بکنم و به همچين خفت وخاريي بيفتم.

خودمم ميدونستم که جوابم چيه .بايد ميموندم ……

من تواين شهرِبي در وپيکر تنهاتروبي کس تر ازاون بودم که بخوام گليمم واز آب بيرون بکشم .

ياد محمد دوباره تو ذهنم جون گرفت ….آخ محمد دلم برات تنگ شده ………کاش براي آخرين بار ميديدمت و تاميتونستم عطر تنتو بو میکشیدم دلم براش تنگ شده بود، خيلي تنگ .

به ساعت روي ديوار نگاه کردم .ساعت يازده ونيم بود ومن هيچ کاري نکرده بودم بلند شدمو به سمت درِدوم اطاق رفتم

خداروشکر دستشويي وحموومِ جداداشتم .دست بردم تا لباسهامو دربيارم …ولي من که لباس نداشتم ….قبل از اينکه از در بيرون برم ،،تقه اي به در خورد وداريوش بالباسهاي تو دستش اومد تو.يه شلوار جين ساده بايه تيشرت آستين کوتاه .

بدون هيچ حرفي لباسها رو گذاشت رو تخت ورفت بيرون .

برداشتم و به سمت حموم رفتم .حواسم بود که اول دروببندم وبعد لباسهامو در بيارم ولي بازم نگران بودم .

نکنه تو حمومم دوربين گذاشته باشه؟؟؟نه فکر نکنم ……

داريوش سنگين تراز اين حرفاست ….

زبونم و گاز گرفتم… من واقعا داريوشو نمي شناختم و نمي دونستم چي توي کلش ميگذره .

بايادآوري شب اول تموم تنم يخ کرد …نکنه يه موقع دوباره بخواد بهم تجاور بکنه ؟خدايا چي کارکنم ؟چقدر بي پناه و درمونده شدم .

آبو باز کردم وبا لباس رفتم زير آب سرد .ديگه نمي تونستم خودمو نگه دارم .واقعيتهاي تلخ زندگيم دونه به دونه از جلوي چشمام ردميشدو من ناتوانتر ازاون بودم که بخوام جلوي سيلاب اشکم رو بگيرم .

واقعا احساس بدبختي ميکردم .بعد از کلی گریه …..اشکام خشک شده بود وزل زدم به قطره هاي آب .

تو حال خودم بودم که باضربه اي که به در حموم ميخوردبه خودم اومدم .

_داري چه غلطي ميکني ؟نکنه خودتو کشتي و به سلامتي منو از شرت خلاص کردي؟

قلبم از اين همه بي مهري به درد اومد وبا تموم تلخي قبول کردم که از اين به بعد اين زندگيِ منه وبايد باهاش بسازم.

بامشت به در کوبوندم تا بيش از اين ..حرف کلفت نشنوم

زود خودم و شستم و توي همون حموم، لباسامو تنم کردم .موهامو که هنوز آب ازشون ميچکيد توي يه حولهءکوچيک پيچيدم.

وقتي از حموم اومدم بيرون عزمم رو جزم کردم که اگه قرار زندگي من اين باشه من کسي نباشم که جامیزنه .

تنها چيزي که واقعا زجرم ميداد حرف نزدنم بود …هرچي سعي ميکردم بازم نمي تونستم .شونه هامو بالا انداختمو خودمو سپردم به دست خدا .

روزاي اخر تعطيلات بود وکم کم زندگي روروال مي افتاد.

اخلاق داريوش هنوز ازاردهنده بود

از هرطرفي ميخواستم باهاش راه بيام ،راه روبه روم ميبست .

ديگه جونمو به لبم رسونده بود

هرکاري که ميکردم يه ايرادي ازش ميگرفت وخون به جگرم ميکرد

ديگه واقعا کم اورده بودم………………………

يه روز که علي اونجا بود وداريوشم رفته بود حموم .

با کلي دردسر دليل رفتار داريوشو از علي پرسيدم ميگفت ؛

_سرکارم از اين هم بدتره.اصلا حواسش به کار نيست ومدام تو هپروته ودل به کارنميده .

همينکه داريوش از حموم اومد بيرون…. چنان باعصبانيت به من نگاه کرد که انگار جرم کردم .

از ترسم پريدم تو اطاق خواب و حتي براي خداحافظي هم بيرون نيومدم.

بعد رفتن علي داريوش خون به پا کرد

چنان عصبي وناراحت بود که فکر ميکردم هرلحظه ممکنه منو بکشه ……………..

مدام ازم ميپرسيد ؛

_چي به هم ميگفتين ؟؟؟

انگار که کار خلاف انجام داده باشم .

هيچي نميگفتم وفقط گريه ميکردم

نميدونستم چي کار کنم که اروم بشه

بازهم همون نيشو کنايه هاي سابق .

همون تهمتها……………

همون اهانت ها …..

ميگفت ؛

_تا چشم منو دور ديدي داري با علي لاس ميزني ؟

_مگه هزار بار نگفته بودم حق نداري وقتي علي هست پاتو از اطاق بيرون بزاري

_ایندفعه ميخواستي به دوست مننننن، نخ بدي ؟؟؟؟؟

_همينت مونده بود که با دوست من بريزي رو هم ومنو دور بزني

اومد جلو تا بزنه توگوشم….. دستشو برد بالا، ولي تو همون وسط راه موند

اشک توي چشماش برق ميزد ………….

چرا باخودش ومن اينکار وميکرد ؟؟؟

خوب ميدونست من اهل اين کارا نيستم .

نميفهميدم اين حرفا براي چيه ؟

هزاربار رفتار منو باعلي ديده بود .

ديده بود که بافاصله ازش ميشينم .

پس اين تهمتا بر اي چي بود؟؟؟ .

دستشو انداخت وبادرد منو که مثل يه آهوي بي پناه داشتم ميلرزيدم تو آغوشش گرفت .

اولش باورم نميشدکه تو بغل داريوشم//

آخه داريوش ازبعدازاون شب خيلي مراقب بود که تماسي بينمون نباشه .

ولي حالاخودش منو بغل کرده بود .

گريه ام يادم رفته بود وداشتم توي آغوشش اروم ميشدم .

داريوش سرمو تو دستاش گرفت و به پيشونيم بوسه زد .

همونجور مات ومبهوت به حرکات داريوش نگاه ميکردم .

بعد ازاينکه يه بوسه ءطولاني روي پيشونيم نشوند ،منو رها کرد واز خونه زد بيرون .

همونجور به جاي قدمهاي داريوش تو اطاقم زل زده بودم ورفتارشو تجزيه وتحليل ميکردم .

باخودم ميگفتم يعني چي ؟؟؟؟

منو بقل کردو پيشونيمو بوسيد !!!!

هنوزم جاي بوسش روي پيشونيم ميسوخت

دست به جاي بوسه زدم انگار که از گرما درحال ذوب شدنه .

باورم نميشداحساس ميکردم خواب ديدم ولي الان که وقت خواب نبود.!!!!!!

اون شب داريوش ساعت دو يِ نصفه شب اومد خونه .

وقتي که خيالم از بابت اومدنش راحت شد تازه خوابم برد .

++++++++++++

تو چند روز بعد داريوش توي خونه پيداش نميشد .

اگه تو پذيرايي بودم از اطاقش بيرون نمي اومد

غذارو تنها ميخوردو خودشو ازمن قائم ميکرد .

دوست نداشتم ناراحتيشو ببينم .

ولي کاري از دستم برنمياومد .

مدام تو خودش بود وهر لحظه بيشتر تو پيله ء تنهاييش فرو ميرفت

دلم ميخواست بهش بگم هرچي بينمون اتفاق افتاده رو فراموش کن واز غار تنهايت بيرون بيا ولي دريغ از يه کلمه …………

کم کم داشتم نگرانش ميشدم .

اخه چرا هيچي نميگه؟؟؟

خداوکيلي قبلا اخلاقش بهتر بود وبازميشد دوکلوم باهاش حرف زد ولي حالا …اونقدر نچسب شده بودکه سمتشم نمیرفتم .

بيشتر ازهمه غمي که تو چشماش بود زجرم ميداد .

ازنظر من اتفاق مهمي نبود چون تواون لحظه هيچ احساسي نداشتم .

برام عجيب بود که اونطور منو تو اغوشش گرفت

انگار که ميخواست ازم حمايت کنه ،

انگار که من دنيام ويه چيزي داره تهديدم ميکنه ،

انگار که دلتنگ باشه .

نميدونم…….. ولي دوست داشتم به خاطر هر چي که بود فراموش کنه

اون بوسه بوسهءهوس نبود ……………….

بوسه ءنگراني بود ………

تا حدي فکر ميکردم منو تو اون لحظه مثل دنيا ميديد

البته اين واز روي رفتارش حدس ميزدم

فصل هشتم (خواستگاري)

روزسه شنبه بود.

دوساعت کلاس وگذرونده بودم وبعدم مسير خونه …..خستگي از سرو کولم ميباريد

.مثل هميشه داريوش خونه نبود.

باخودم گقتم خوابيدن توي وان کلي حال ميده وخستگي يه روز کسل کننده ءديگه رودر ميکنه

پريدم توي وان ورفتم به يه خلسهءشيرين .

نميدونم چقدر گذشت که خودمو شستم و لباس پوشيدم واومدم بيرون.

صداي زمزمه از پذيرايي ميومد .

رفتم دم در اطاقم و بازترش کردم .

صداي علي بود.

_ببين داريوش داري منو سرميدوئوني .خودتم ميدوني که خيلي وقته ميخوامش .

آخه حرف حساب تو چيه ؟؟

اگه دوستش داري به من بگو ،اگرم نه که بزار باهاش حرف بزنم .به خدا از اين وضع خسته شدم .

خودتم ميدوني که من قبل از ديدن مريم ميخواستم ازدواج کنم .

تو همش چند ماهه که داري اينجا زندگي ميکني نميدوني که زنهاي اينجا به درد زندگي باما مرداي ايراني نميخورن

غيرت ما مرداي ايراني قبول نميکنه که زنمون بامرداي ديگه راحت ماچ وبوسه کنه ودل بده وقلوه بگيره

بعداز چند وقتم عاشق يه خر ديگه بشه وزندگيشو بايه بچه ول کنه به امان خدا.

خواهرامم خيلي وقته رنگا وارنگ عکس دختر ايراني برام ميفرستن

ولي از کجا بدونم که براي اقامت وپاسپورت امريکا زنم نميشن وبعداز اينکه اومدن اينجا وراه وچاه وياد گرفتن دستمو نزارن تو پوست گردو.

_ازکجا ميدوني مريم اينجوري نيست ؟

تا حالا اونقدر آزاد نبوده ولي معلوم نيست بعدا از ازدواجت چه جوري ميشه .

_خودتم خوب ميدوني که مريم با بقيه فرق داره اينو من ميگم که يه عمر با آدماي مختلف سروکله ميزنم .

مريم اصلش پاکه .هيچي تو دلش نيست .

من خواستهءزيادي از زنم ندارم…. همينکه يه زندگي خوب وآروم برام درست کنه کافيه .

دوست دارم وقتي خسته وکوفته از سرکار ميام خونه ،يه غذاي گرم ويه خونهءتميز ودلنشين منتظرم باشه .

اينايي که ميگم فقط يه زن ايراني خوب که ما مرداي ايراني بهشون عادت کرديم انجام ميده .

تو اين چند وقته ومخصوصا اون اوايل که نميدونستم رابطهءتو ومريم چيه بهت حسودي ميکردم .

پيش خودم ميگفتم خوشابه حال داريوش

هرموقع که ميره خونه ،يه خونهءمرتب و تميز با يه دختر خوب ونجيب ويه غذاي گرم انتظارشو ميکشه .

اگه مريض بشه يکي هست که شب ونصفه شب به داريوش برسه ويه پياله سوپ دستش بده .

تونميدوني که چقدر سخته آدم تنها زندگي کنه.

اوايل دل مشغوليهام زياد وسرم گرم بود

ولي حالا فقط يه زندگي آروم وبدون دغدغه ميخوام .

ميخوام ازدواج کنم وسروسامون بگيرم ولي نه باهرکسي .

مريم ودوست دارم که ميخوام باهاش ازدواج کنم .

_بارها بهت گفتم راجع به مريم هيچي نميدوني!

_آره اينو گفتي اينم شنفتي که منم تو گذشتم زياد ادم درستي نبودم ولي خيلي وقته که عوض شدم وسرم تو کارخودمه .

زندگي گذشتهءمريم برام مهم نيست .

فقط يه چيز برام مهمِ ….اونم اينه که قبلا ازدواج نکرده غيراز اين چيزاي ديگه برام مهم نيست.

_آخه چرا مريم ؟اينهمه دختر ديگه .مريم حتي نميتونه حرف بزنه .

چه جوري روت ميشه يه زن لال رو به دوست وآشناهات نشون بدي؟

دلم شکست واقعا نظر داريوش اين بود ؟چرا که نه ؟مگه تو مهمونيا منو ازهمه قائم نميکرد.

_ميدونم که مريم از اول عمرش لال نبوده چون نه بلده لبهاشو تکون بده نه زبان اشاره روبلده.

مطمئنا يه شوک يا ترس ناگهاني باعث بند اومدن زبونش شده .که اونم بادرمان درست ميشه .

_واگه درست نشد .ميخواي مثل جنس دست دوم برش گردوني؟

_واي داريوش يه وقتايي ادمو رواني ميکني .

يه جوري بامن حرف ميزني که احساس ميکنم منو نميشناسي من کدوم دفعه زير حرفم زدم که اين بار دوم باشه .

اگه بامريم ازدواج کنم پاي تمام حرفام ميمونم .

ازاونورم وقتي که بله رو ميگم وزندگيمو شروع ميکنم ،مريم ميشه زن من ومادر بچه هام .

محاله به خاطر همچين چيز کوچيکي بخوام از ش جدا شم .حتي اگه تا آخرين لحظهءعمرشم نتونه صحبت بکنه خودم چاکرشم .

داريوش براي بار آخر دارم واسطت ميکنم چون اگه اينبار بببينم داري سرخود راجع به اينده ءمريم تصميم ميگيري خودم باهاش صحبت ميکنم

تا آخر دنيا که نميتوني ازمن قائمش کني//////////////////

من برات ارزش زيادي قائلم که به عنوان بزرگتر مريم دارم باهات صحبت ميکنم.

ولي تورو به خدا قسمت ميدم اينقدر منو سرکارنزار

من دوستش دارم ودلم ميخواد خانم خونه وقلبم بشه .

پس ازت واقعا خواهش ميکنم که منصفانه واز روي رفاقت باهاش حرف بزني و چيزايي رو که گفتم بهش بگي .

من هفتهءديگه همين موقع براي گرفتن جواب از خودش ميام .

ازت ممنونم که به حرفام گوش کردي .باييد برم دیگه اومد باهاش حرف بزن باشه !

خداحافظي کرد ورفت .

هنوز توشک حرفاي علي بودم ………….

يعني ازمن اون قدر خوشش مياد که بياد خواستگاري من

باورم نميشه آخه چطوري؟؟؟

اون که بيشتر ازچند جلسه منو نديده ،آخه چطور ميتونه يه دختر لال و به همسري قبول کنه ؟

واقعا پيش خودش چي فکر کرده ؟؟

نکنه فکر ميکنه چون حرف نميزنم هر بلايي که بخواد بتونه سرم بياره ؟

نههههههه باورم نميشه …..چه طور به خودش اجازه داده ؟

مطمئنا عاشق چشم وابروي من نشده .

من که هميشه با يه بليز شلوار ساده جلوش ميگشتم وعين اين کلفتا بودم

اخه چي منو پسنديده ؟؟؟

دليلش از اين حرفا چيه ؟

صداي داريوش که صدام ميکرد منو به خودم اورد.

از کجا فهميده که من اومدم ؟؟؟؟؟؟

اوه یادم رفته بود تله پاتی داره …کمکم برام مسجل میشد داریوش یه حس ششم قوی یا یه نیروی مافوق بشری داره………….

.توي پذيرايي نشسته بود وسرشو گرفته بود تو دستاش.

باخودم گفتم يعني ميخواد پيشنهاد علي رو بگه ؟؟؟؟؟؟؟

اگه ميخواست بگه چرا قبلا بهم نگفته ؟؟؟؟؟؟

نشستم ونگاهمو به زمين دوختم .

_ميدونم که تموم حرفاي علي روشنيدي .

_از فرداي روزي که باعلي منو برديد بيمارستان گرفتاري من شروع شد .

مدام ازم ميپرسيد تو کي هستي وبامن چه نسبتي داري .

سوالاش تموم نشدني بود فرداي اون روزيم که رفتم سرکار رسما تو رو ازمن خواستگاري کرد

نميدونم چرا يه حسي بهم ميگفت تغير اخلاق داريوش يه ربطي به خواستگاري علي داره .

چون از همون موقع هم اخلاق داريوش عوض شد

_تو اين مدتم الکي ازطرف تو جواب رد بهش دادم

ولي نميدونم چه اصراري داشت که حتما باخودت حرف بزنه .

قبل از هر چيزي چه اين از دواج صورت بگيره چه نه بگم که دوست ندارم علی از رابطهءمن وتو سردربياره .

حالا که ميدوني قصد علي چيه جواب با خودته ،ولي قبل از جواب دادن بايد دو تا چيزو بدوني

اول اينکه علي نبايدبه هيچ عنوان ازمحمد خبردار بشه وتوام نبايد به محمد حتي فکر کني

چون خودت بهتر ميدوني که اخلاقم دوباره برميگرده ولازم نيست که يادت بيارم عواقب کارت چيه .

ودوم اينکه بعد از عقد ديگه نمي خوام حتي اسمتو بشنوم .

تو مي موني وعلي، از اين در که رفتي بيرون ديگه نميخوام پشت سرتو ببيني .

فرض ميکني داريوش نامي اصلا وجود نداشته .

علي رو هم تو اين چند وقته شناختي ديگه دست خودته که چه جوابي بهش بدي.

هفته ءدیگه همین موقع برای گرفتن جواب مییاد تا اون موقع خوب فکراتو کن

همون جوري گيج ومنگ نگاش ميکردم .

توايران خواستگارداشتم ،ولي شرايط الانم کجا وشرايط اون موقع ام کجا .

کي فکر ميکرد زندگي من به اينجا برسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بلند شدم وزير نگاه تيز داريوش برگشتم تو اطاقم .

جوابم از اولشم معلوم بود .

نه نميتونستم ونه ميخواستم زن علي بشم .

هر چقدرم که خب بود با دونستن گذشتم که مطمئنا بعداز يه مدت ميفهميد ،اونو چماغ ميکرد وميکوبيد تو سرم .

من ديگه نميتونستم به بارديگه اين مراحل ورد کنم .

از اونورم تنهايي داريوش مثل خوره روح وروانمو ميخورد .

نميخواستم تنهاش بزارم .

با بودن من اين ادم لجام گسيخته وتنها بود ….چه برسه که خونش خالي وسفرش تنها باشه

اونوقت هيچي ازش نميموند

نميتونستم رهاش کنم ناخواسته احساس مسئوليت ميکردم

مثل يه مادر که ميگه اگه من برم چي به سر بچم ميياد …نه مطمئنا جوابم نه ……..

قسمت دوم( خواستگاري)

تو اون يه هفته داريوش حتي شباهم خونه نيومد

فرداي اون روز بهم گفت چند روزي ميره سفر …ميدونستم داره دروغ ميگه .

به فکر خودش ميخواست من تنها باشم وخوب فکرامو کنم .

بهم گفت سه شنبهءديگه برميگرده .

گذاشتم بره… هر چند دست منم نبود .

اگه ميخواست کاري روانجام بده .،انجامش ميداد وحرف هيچ کسم قبول نداشت الا خودش .

تواين مورد يه ادم عهد دقيانوسي بود که راي ،راي خودش بود .

ميخواستم جوابمو بهش بدم ولي با خودم گفتم بزار بازم فکر کنم .

تو اون هفته مدام فکرفکرفکرررربود که تو سرم جولان ميداد وبازم رسيده بودم جاي اول.

جاي من اينجا بود .

حداقل يه سرپناه داشتم .

اگه باعلي زندگي ميکردم وبعداز چند وقت منو ول ميکرد کجا بايد ميرفتم ؟؟؟

من علاقه اي به علي نداشتم……………

ازش خوشم مي اومد ولي نه اونقدر که بگم دوستش دارم وحاضرم براش هر کاري کنم .

تا الانم تا حدودی با شرايط کنار اومده بودم وميتونستم کنارداريوش سرکنم .

مطمئنا با جواب رد من اونم از زندگي سير نميشدوخودکشي نميکرد .

براي همهءما بهتر بود که روابطمون مثل گذشته باقي بمونه .

روز سه شنبه روبا حوصله گذروندم .

کاراي خونه روکردم وبرخلاف همهءروزاي ديگه که حوصلهءغذا درست کردن نداشتم يه قرمه سبزي دبش درست کردم .

نميدونم چرا اينقدر ريلکس بودم……………….

انگار نه انگار قراره جواب خواستگاري علي رو با زبون بي زبوني بدم .

ازاون طرفم دلم شديد براي داريوش تنگ شده بود وبراي اومدنش لحظه شماري ميکردم .

ساعت راس پنج بود که علي زنگ خونه رو زد.

بعد ازحرفاي معمول جوابمو خواست .يه کلام نوشتم ،

_نه”””””””

وارفت …..

انتظار نه به اين محکمي رو نداشت .

دليلشو پرسيد .

فقط نوشتم ؛

دليلش شخصيه .

_ولي من بايد بدونم ……….

_نوشتم ؛به هر حال جواب من منفيه واينو مطمئن باشيد به هيچ عنوان عوض نميشه…………

ناراحت بود .فکر نميکردم ناراحت بشه .

اخه من واون که باهم صنمي نداشتيم که بخواد پيش خودش چيز ديگه اي فکر کنه .

بعداز خوردن چايي که تو سکوت خوردگفت ؛

مطمئن باشم که اين نظر خودته وداريوش تو اين تصميم دخالتي نداره؟

قاطع باسر بله گفتم .

_باشه خوشبخت بشي .خداحافظ.

ورفتتتتتتت .

به خاطرش ناراحت شدم .نميخواستم اينجوري بره ولي دست من نبود .

ساعت هشت شب بود که داريوش با ساک وبند وبساطش رسيد .

چقدر جاش اين چند وقته خالي بود……………..

قيافش خيلي خسته بود .

انگار که اين يه هفته به جاي سفر رفته بيگاري

ولي برقي که تو چشماش بود ذهنمو منحرف ميکرد .

بعد از يه دوش ويه شام عالي ،شد همون داريوش قديمي .

بعدازشامم يه چمدون سوغاتي گذاشت جلوم ……

جاااااااااااان برام سوغاتي گرفتته بود؟؟؟

باورم نميشد.

يه حسي بهم ميگفت علي جوابمو بهش گفته .

چون حتي از م نپرسيد جواب علي روچي دادم

انگارکه هر دوميدونستيم علي وپيشنهادشو بايد فراموش کنيم وچيزي به رومون نياريم.

چمدونو خالي کردم .

چند دست لباس وعطر وگل سر………………..حتي لوازم ارايشم گرفته بود .

جل الخالققققققق .

يعني اين داريوشه ؟؟؟

باورم نميشد ……..

بعد از سوغاتيا نشست به تعريف که کجاها رفته وچي کارا کرده .

نوشتم ؛

خوب ايندفعه تنها رفتي… ولي دفعهءبعد… يا منو باخودت ميبري يا خودم تنهايي ميرم سفروخوش ميگذرونم .

اخماش رفت تو هم .

_باشه توام ميبرم .ولي دفعهءاخرت باشه ميگي ميخواي تنهايي بري سفر .يه مدت ولت کردم سرخود شدي

با چشماي گشاد زل زده بودم بهش .

من شوخي کردم ولي انگار از خداش بود که من جدي بگم وسرمو بزار لب باقچه وگوش تا گوش ببره .

دوباره خودش شده بود همون داريوش متعصب که رو همه چيز حساس بود

حتي رد شدن پشه هاي نر ساختمون

نميدونم چه جوري از پس علي برنيومده بود .

+++++++++++++++++++

زندگي روي روال افتاده بود وقضيهءعلي زودتر ازاون که بايد يادمون رفت ..

به نحوي حس ميکردم تمام بدخلقي داريوش مال خواستگاري علي بود

که نه ميتونست سر کارش بزاره چون شريکش بود وخواه ناخواه تو روابط شغليشون تاثير ميزارشت ونه ميتونست من ودودستي تقديمش کنه .

به هر حال جزو مايملک اقا حساب ميشدم واقا تصميم نداشتن از اين کلفت مفت وبي جيره مواجب به راحتي بگذره .

هرچي باشه بعد از تقريبا هشت ماه اونقدر عادت کرده بود که نميتونست سرسري ازم بگذره.

عادت کرده بود که هميشه يکي پيشش باشه ويکي هميشه تر وخشکش کنه

هرچند که از پس کاراي خودش برمي اومد ولي کلا ادمي بود که تنهايي تاب نمي اورد .

فرقي هم براش نداشت مريم باشه يا دنيا …………….

فقط يکي باشه يکي باشه که تنهايي شوپرکنه ويه غذاي گرم جلوش بزاره .

تمام توقع داريوش ازم اين بود ……………

فصل نهم تولد علی

چهارشنبه بود وزندگي روي روال

اخلاق داريوش يه وقتايي خوب بود ويه وقتايي فاجعه

يه وقتايي به اندازهءتمام ذرات عالم دوستش داشتم ويه وقتايي ميخواستم سر به تنش نباشه

بعداز شام بدون مقدمه گفت؛

_شنبه شب تولد عليِ وخونش دعوتيم .

چشمام از اين گشادتر نميشد.

دعوتيم ؟؟؟خونهءعلي ؟؟؟؟؟؟مهموني ؟؟؟غیرممکنه….

بعد از جريان خواستگاري ديگه حرفي از علي نبود ……….

انگار که اصلا همچين کسي وجود خارجي نداره ……

ولي حالا ميگه به مهمونيش دعوتيم .!!!!!

يه جوري گفت که انگار همين همسايه ءبقلي که براي شب نشيني يه بفرما زده وداريوشم رو هوا گرفتتش .

اينکه علي دعوت کنه جاي تعجب نداشت ولي اينکه داريوش قبول کنه وحتي حاضرشه منم باهاش برم از عجايب بود

بابدگماني بهش زل زدم .

_چيه ،چرا اينجوري نگاه ميکني ؟؟؟

علي شريک کاريمه….. توام که بهش جواب رد دادي وصنمي باهاش نداري…. اگه بهش ميگفتم نه… فکر ميکرد به خاطر من بهش جواب رد دادي

بازم مشکوک بودم تازه من که لباس نداشتم ….به دهنم اومد که بگم من لباس ندارم که پشت لباي بستم نگهشون داشتم

حتما خودش يه فکري ميکنه به من چه ؟؟

روز شنبه تو استرس ودلهره وکلافگي رسيد .

صبح پاشدم و يه سروساموني به سيبيلاي از بناگوش در رفتم دادم

خداروشکر که به خاطروضع ماليمون عادت داشتم خودم به سروصورتم برسم و خود کفا بودم .

حمو م کردم وسعي کردم باارامش موهامو خشک کنم .

نه ماه بود که تو اين خراب شده بودم واز اميزاد به دور .

انگار که به کره ءماه دعوت شدم بودم .

اعتماد به نفسم هم که صفررررررر

مدام استرس داشتم که نکنه کار بدي انجام بدم يا داريوش چيزي ازم ببينه وشاکي بشه .

ساعت نزديکاي پنج عصر بود که داريوش با چند تا بسته تودستش در وباز کرد.

ازهمون جام ميتونستم حدس بزنم توشون چيه !!!!

بسته هار وگذاشت رومبل وگفت تامن برم يه دوش بگيرم واماده شم توهم حاضرشو .

چند قدمي نرفته بود که يه مکث کردو ادامه داد ؛

يه دست به سروصورتتم بکش .

همون جوري مات موندم .

يعني چي که يه دست به سروصورتتم بکش .؟؟

يعني ارايش کنم وبه خودم برسم ؟؟؟

َااَااه اره خنگه ديگه. معني ديگه اي نداره که .ولي اخه از داريوش بعيده .

چشمام افتاد رو بسته ها…. شيرجه رفتم روشون .

يه لباس مشکي ماکسي استين کوتاه بود که رو کمرش به صورت کمربند کارشده بود .بلند بلند با يقه ءهفت ساده .

پوففففففففففف تروخدا نگاه کن چي خريده .؟؟؟؟؟بسته هاي بعهدي هم يه کيف کوچيک دستي ويه کفش پاشنه سه سانتي ساده بود کفش وکيف بد نبود ولي لباس ……………………

اي خدا نخريدونخريد وقتي ام خريده ببين چي خريده ؟؟؟

اخي کي تو همچين جايي همچين لباسي ميپوشه ؟؟؟

اصلا چرا خود منونبرد که انتخاب کنم؟؟

اين از اون روزايي که طالب ميشي يه مشت بکوبي تو چونه ءطرف.

اَاااااه با اين سليقهءزاقارتش…

لباس ودر کمال بي ميلي پوشيدم

کاش اصلا نميرفتم اخه اين چيه که بپوشم؟؟؟؟

ابروم ميره. اخه نه اينکه دختر اوبامام بايد خوشتيپ باشم

با فکر به اينکه هيچ کس منو نميشناسه واصلا براي کسي مهم نيستم لباس وپوشيدم .

بد نبود…. يعني از اون چيزي که فکر ميکردم بهتر بود…. نه خيلي تنگ نه خيلي گشاد

چيزي بود که داد ميزد سليقهءداريوش باهمون پيش زمينهءغيرت وتعصب وهمين شرّووّراست

پائين دامن بااينکه گشاد بود ولي چون جنس لباس لخت بود موقع راه رفتن دور پا ميپيچيد وجالب ديده ميشد.

دروغ نگم از دامنش خوشم اومد .

صورتمو ارايش کردم و چون کارديگه اي ازم برنمياومد موهام وازپشت با يه گلسر جمع کردم وبالا بردم .

اخه چي کارميکردم ؟؟؟؟؟

يه سال بود که ارايشگاه نرفته بودم ………….

باز جاي شکر داشت که موهام مجعد بود وزياد به چشم نمياومد .

يه نمه ارايش کردم وخودمو تو عطر غرق کردم .

نميخواستم زياد ارايش کنم وداد داريوش ودربيارم .

به هرحال علي يه زماني خواستگارم بود ودلم نميخواست چه داريوش وچه علي فکراي اشتباه کنن

تو ائينه يه نگاه به خودم کردم نه بابا،،،،،،،،،،،، همچينم بدنشده بودم …………

نه اينکه فکر کني مثل ملکه ها شدم… ولي اونقدر تغيير کرده بودم که کلي ذوق مرگ شدم

اونقدر با شلوار جين ويه تيشرت ساده ميگشتم که خودم يادم رفته بود که هيکلم دخترونست وميتونم مثل يه دختر لباس بپوشم .

بيرون که اومدم …داريوشم حاضر بود

واييييي اولالا چي کرده مستر داریوش؟؟؟؟؟انگار که ميخواد بره خواستگاري .

اخه منه بيچاره بااين قيافه که درکنارداريوش اصلا به چشم نمييام .

ناکس شيش تيغه کرده بود وبوي ادکلن وافتر شيوش هوش از سر ادم ميبرد.

کت وشلوار ي وکراوت خاکستري وکفش چرمي و.

ديگه کي به من اهميت ميداد؟؟؟؟؟

نه بابا خان داداش دنيام واسهءخودش يَلي بوده وما نميدونستيم .

اصلا حواسم نبود که همون جور که من داشتم سر تا پاشو ديد ميزدم… اقا هم کم نياورده بود وداشت حسابي وارسي ميکرد .

خدا روشکر اخماش بازشد

انگار تائيد شدم ومهر استاندارد مو خوردم که اقا اجازه ءخروج وصادر کردن .

مثل اينکه امروزقصد کرده بود به دل من راه بياد اهنگ من وگذاشت

باورم نميشداهنگ کنارتو عليرضا بهلولي

همينکه تواينجا کنارمني

همينکه کنارم نفس ميکشي

همينکه تو ميخندي ومن فقط

کنارت تواز غصه دست ميکشم

همين که تو چشماي من زل زدي

نگاهت پناه دل خستمه

نميخوام که دنيا بهم رو کنه

همين که کنارمني بسمه

اشک تو چشمام جمع شد ….

من عاشق اين اهنگ بودم روزايي که نبود براي خودم ميزاشتم وميرفتم تو خاطره ها

کلي بهم حال ميداد حالا چرا اين اهنگ وکه ميدونست انقدر دوستش دارم وگذاشته خدا ميدونه

من حتي به اين حدشم راضيم

که باشي کنارم بموني فقط

واسه من فقط بودنت کافيه

ديگه هيچي جز اين نميخوام ازت

نفهميدم که کي رسيدم

من عاشق اين اهنگم اونقدر که دوست داشتم مدام ومدام گوش بدم وبازم بزنم از اول

++++++++++++++

مهموني شروع شده بود وتو اون حاگير وواگير که همه به کارخودشون ميرسدن با چشم دنبال علي ميگشتم

قسمت دوم تولد علی

مهموني شروع شده بود وتو اون حاگير وواگير که همه به کارخودشون ميرسدن با چشم دنبال علي ميگشتم ……….

مهموني هموني بود که حدس ميزدم .

يه جمع ايراني وخودموني .

همه چي مثل ايران ويه جشن ايراني بود .

زنا مرتب وتميز وارايش کرده

احساس کردم واي چقدرمن ساده اممممممممممم

علي منو داريوشو اونقدر تحويل گرفت که انگار يکي از وزراي کشوريم .

ازخجالت اب شدم ….

بابا دست بردار همه دارن نگاهمون ميکنن .

سرمو از شرم انداختم پائين ……………..

نه اينکه لباسم خيلي ناجور باشه، نه…. لباس بقيه خيلي مجلسي بود

انگار که به Red carpetدعوت شدن

داريوش مرتب وتمیز بود

مثل همهءمرداي دیگه ………….

یه دست کت وشلوار که اصلا حاليت نميشد نو يا کهنه ست بايه کروات مرتب و يه جفت کفش چرمي براق

ولي من خيلي ساده بودم…. انگار که اومدم به يه دورهمي

من موندم اون موقعيکه علي ازم خواستگاري ميکرد تيپ زاقارت منو نديده بود .

با وجود اينکه خود داريوش راضي به اومدن بود…. ولي اخم وتخمش ميگفت که حاضره هر جايي باشه غيراز اينجا.

بعد از يه مدتي هم چند تا از همکاراش دورش کردن مجبور شد بره .

به جرات ميگم اگه ميتونست کلهءتک تکشونو ميکند

علي هم که ديد کنارم خلوته اومد سراغم ………….

وااااااای صحنه رو مجسم کن

داریوش با لیزر تو چشماش زل زده بود به من

علی هم فارق ازعالم وادم

منم این وسط مثل موش تو تله مونده داشتم مثل بید میلرزیدم

یه وقت ابروریزی نشه …………

_احوال مريم خانم ؟؟؟؟

يه لبخند نيم بند زدم که نه سيخ بسوزه نه کباب ..

حداقل داريوش اينجوري زياد بهم گير نميداد

_مريم خانم هنوز سر حرفتون هستين ؟؟؟؟؟

با نگاه گيج من ادامه داد ؛

_منظورم درخواسته ازدواجمه

با سر تاييد کردم

_اخه چرا ؟؟؟تو من عيب وايرادي ميبينيد؟؟؟شايدم شایدم به خاطر داريوشه ؟؟؟

نوشتم ؛

نه علي اقا، به شما وداريوش ربطي نداره .مشکل از منه .مطمئن باشيد .

وقتي خوند گفت ؛

اخه از کجا ميگيد مشکل ازشماست .ميبخشيدا …ولي من فکر ميکنم بخاطر صحبت نکردن تونه ميگيد نه …درسته ؟؟؟؟

.سرمو انداختم پائين… چي بهش ميگفتم ؟؟

_ببينيد مريم خانم، من ميدونم که شما به خاطر يه شوک يا ترس ناگهاني حرف نميزيند ولي اين دليل نميشه در خواست ازدواج کسي رو رد کنيد .

شما خانم خوبي هستيد من واقعا بهتون علاقه مندم واز صميم قلب دوست دارم باهاتون ازدواج کنم .

ميشه از تون بخوام يه بار ديگم به پيشنهادم فکر کيند

نگاهم با نگاه کلافه وعصباني داريوش گره خورد

نوشتم ؛

متاسفم علي اقا ،ولي جواب من همونه اميدوارم خوشبخت بشيد .

سرمو به سمت ديگه اي چرخوندم

_من هم همين طور ………..اميدوارم با داريوش خوشبخت بشيد …………….

با تعجب برگشتم که جوابشو بدم ولي زودتر ازاون بلند شده بود

ترجيح دادم بزارم تو اين فکر باشه…. اين جوري براش راحت تر بود

حداقل باخودش ميگفت به خاطر يکي ديگه پَسم زده

داريوش مقل صاعقه روسرم فرود اومد

_چي ميگفتيد ؛

برگه رو از دستم قاپيد

بعد از خوندن برگه اخماشو تو هم کردو نشست کنارم

براش نوشتم ؛

حرفي نزديم فقط دوباره خواستشو تکرارکرد ومنم جواب رد دادم

زير لب غريد

_تو خونه راجع بهش صحبت ميکنيم

تا اخرشب سگرمه هاي داريوش بازنشد .

حتي وقتي کادوهاي تولدوهم دادن و اسم داريوشو اوردن بازم همون طورساکت واخمالو نشسته بود

خدارو شکر ادم خسيسي نبود ويه ست ساعت مارک داروخودکار اورده بود .

واقعا ساعت قشنگي بود به هرحال شريک کاري وماليش بود ويه جورايي رو کم کني حساب میشد

بعدم بکوب و برقص وعشق وحال هموطن هاشروع شد.

يکي دونفري ازم تقاضا کردن ولي چشماي داريوش که مثل دوتا ليزر تا ته قلبم رفته بود چهارچشمي مواظبم بود

احساس ميکردم با يه حرکت اضافه منفجر ميشم

بعد ازشام گيلاساي شامپاين بود که بالا رفت

چشمم به داريوش بود ………..يه سرِ رفت بالا………….

دست بلند کردو يکي ديگه خواست

نکنه زياده روي کنه ؟؟؟؟؟اگه حالش بد بشه چي ؟؟واي من باهاش چيکارکنم ؟؟؟؟

گيلاس بعدي چي بود، نميدونم .ولي اونم رفت کنار قبلي .

تا اخرشب دو سه تا زهر ماري ديگه که اصلا اسمشونم نميدونستم بالا فرستاد.

سراخري جلوشو گرفتم نمي تونستم ريسک کنم

با چشمام التماس کردم

خداروشکر بعدازخوردن اون همه بازم حالش به جا بود وگيج ومنگ نبود

دستمو که دور ليوان گذاشتم روشو برگردوند به سمتم و به چشمام نگاه کرد

دستاش شل شدو گيلاس و ازش گرفتم ……………..

ته چشماش اونقدر غم بود که ناخواسته دستمو بردم سمت دستش

انگار که داشتم تو غم چشماش اب ميشدم .

باصداي علي به خودمون اومديم

_ بفرمائيد کيک

داريوش زود دستشو کشيد

انگار که از يه عالم ديگه برگشتيم

بدون ميل بشقاب کيک وگرفتم

حالم خوب نبود هنوز تو فکر چشماي داريوش بودم .چرا اينقدر ناراحته ؟؟؟؟

+++++++++

اخرشب موقع رفتن شد

علي براي خداحافظي تادم در اومد

_داريوش جان يادت نره موقع عروسيت ماروهم دعوت کني ها ب…الاخره هم من تو رو ميشناسم هم مريم خانم رو

عصباني شدم……….. اين مرتيکه ديگه این وسط چي مي خواست ؟

داريوش با تعجب وچشماي ريز شده يه نگاه به من کردو يه نگاه به علي .

درسته که تاخرخره خورده بود ولي جنبش بالا بود وحالش روبه راه…. مثل اينکه دوزاريش افتاد که هيچي نگه بهتره

فقط بابت زحمت هاي اون شب تشکر کردو دستمو کشيد ….منم با سر خداحافظي کردم و دنبال داريوش کشيده شدم بيرون .

واي خدا طوفان تو راهه .

علي پشت سرش دوئيد وگفت

تو که بااين حالت نميتوني پشت فرمون بشيني خودم ميرسونمت

تمام طول راه و داريوش سکوت کردومرتضي پاشايي اهنگ چشماي من وخوند

چشاي من دنبالته

دلم هنوز تو فکرته

ميخوام بگم دوست دارم

هنوز صدامو يادته

ميخوام بفهمي حالمو

خودت بياي سراغمو

دلم ميخواد بهم بگي

سوال بي جوابمو

استرس ودلشوره حتي نميزاشت از اهنگ لذت ببرم

ااَاااه علي، اخه اين چه کاري بود که کردي ؟؟

من که جوابتو داده بودم… خودت که بهتر اخلاق داريوشو ميشناختي حالا بايد حتما به روي خودت مياوردي که چي بينمون گذشته

واي حالا من با داريوش چيکار کنم !!!

خودمم ميدونستم داريوش مثل يه بمب تو خونه منفجرميشه

گفتي نميدوني چه طور

هميشه عاشق بموني

بازم تلاشتو بکن

ايندفعه شايد بتوني

واي اين اهنگ معرکه ست چرا من تا حالا نشنيدم .چقدر قشنگ ميخونه

اصلا از اون حال و هوا دراومدم ورفتم تو هپروت ….خيلي قشنگ ميخوند

هوس نبوده بين ما

تهمت ناروا نزن

خودم بهت پس ميدادم

دلي که ميسپردي به من

کمترين کاري که اين اهنگ کرد منو از شرايط وخيمي که توش بودم نجات داد

فکر وگذاشتم براي خونه ورفتم به گذشته ها

علي بدون هيچ حرف اضافه اي خداحافظي کردومنو باداريوش تنها گذاشت

درخونه که باز شد ترس واضطراب مثل يه گردباد دورمو گرفت

بااسترس قدم گذاشتم تو خونه

واي نکنه دوباره عصباني بشه اخه ما که چيزي نميگفتيم .

سرمو انداختم پائين و مثل يه گربهءملوس داشتم ميرفتم به اطاقم که صداي داريوش ،سرجام ميخکوبم کرد

_مريم

صداش شل وول بود… حتي جرات نداشتم برگردم

پشت سرم ايستاد…. يه حسي ميگفت داريوش مست ترازاونيِ که نشون ميده ………………

برنگشتم ،يعني جرات نداشتم ،ناجورتابلو بود حالش خوب نيست

 برگرفت و داستان کامل اینجا

Share

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *



بازگشت به بالا


Greenmatech
Iran
output_nrpmHy
Iran
notruf

 

فیسبوکگوگلاینستاگراملینکدینjobتوییتر